

زمان ساحره پیری ست
با موهایی که دانه دانه شان به درازی سالهاست
و چشمانی که با پلک فرو بستنی، گذشته تا به حال را پیموده اند
آری زمان ساحره پیری ست
شکست ناپذیر و سخت
پاهایش گاه آنچنان کند شب را تا صبح می روند
که بر من هشتاد سال رفته است
و گاه چنان تند می جهند
!گویا همین دیروز زاده شدم
سالها از بر من و تو بی ما می گذرد
و اینک این من ، آن من دیروز نیست
در چنگال این ساحره ، نیمی چنان گیج و منگ بودم که انگار نزیسته ام
و نیمی دیگر نزیستم بلکه زمان بایستد و این نشد
آه، زمان ساحره پیری ست
گاه خنجر به دست در کمینگاه ترس در شبهای اتاق با چراغ خاموش
هر ضربه ثانیه اش خبر از اعدام می دهد
و به ناگاه کلاغان صبح خبر عفوش می دهند
و آن دم، سایه سنگین نفسهای عقربه ها برای دیدن طلوع تندتر می دوند
و انگار نه انگار همین ها بودند تا با اعلام جارچی نفس بگیرند
آری زمان ساحره پیری ست
آب از باز انگشتانش می چکد و دیگر نیست
!بازگشتش را جسته ام و هیچ نیافتم ، این بی بازگشت ترین رفتن است
افسون زمان را هیچکس گریزی نیست
و غفلت من و توست در این نبرد نابرابر
که ساحره را توانی بیش از پیش می دهد
و با لبانش زمزمه می کند
غفلت مکن
بیا تا دمی را سالها نفس کنیم
ای کاش را اولین و آخرین کلام لبهایمان مکنیم
بیا تا هنوز اسبان تندرو ثانیه ها نرمیده اند
بیا که زمان ساحره پیری ست
بیا
من صدای او را شنیده ام هنگامی که بر ما می گذشت
من او را بر پشت خود حمل کرده ام تا دیگر سو
تا سفر به ابد
و ترا دیده ام در ازل
آنجا که هنوز مرا به یاد می آوردی
با وعده دیداری در اکنون
زمان ساحره پیری ست
آرام آرام با لبان چروکیده سالها انتظار
در گوشم نجوا می کند
بیا
آی دا...

