
تنها
در
سیاهی
دخترک با پاهای برهنه
می رفت تا دورترین نقطه هیچ
تا گلوگاه صدا
دامنش دست گرمی به زمین می کشید
چشم او سوی آسمان می کاوید
به ستاره ها ایمان داشت
و با ماه پیمان بسته بود
گذرگاه او آنسوی آبها بود
وعده دیداری در میان پلهای به هم رسیده
سر انگشتانش می درخشید از لمس احساس
و بر جای پای اش گل لاله می رویید
صورتش رنگباخته چونان که سالهاست مرده
و چشمانش به سیاهی شب طعنه می زد
راه که به پایان رسید
موعود آغاز شده بود
در ساعت زمان
و انتظار حرف پوچی بود
دخترک روی در روی خدا ایستاده بود
*از بالاترین نقطه به پایین ترین نقطه نگاه می کرد
و حال که صدایش را می شنید
او ساکت بود
زیرا می دانست
دیگر تنها نیست
.
.
.
...آی
دا
برگرفته از متن آقای مهیاری*

و در این شب ها
آیا
دیده ای مهتاب بر گرد کبود؟
من همان نور گمم
بر بلندای ستیغی بر کوه
تیشه ای بر دل سنگ می کوبم
تا به آواز سکوتی سنگین
بنوازم خود را
آیا
شنیده ای طنین ناله کوه؟
آی دا...
بیدارم
بیدارتر از همیشه
در انتهای ممتد سکوت
در نبض خواستن
در شوق فریاد
آنجا که پریان قصه
بالهایشان را در آیینه آب
به پرواز دعوت می کنند
آی دا...


تو دل این شب کور
تو همه بیگانگی
تو غروب سرد گل یخ
اینهمه نور و امید کجا گم شد
خاطره سر می خوره رو گونه شور
تنها ترین تنهاییام دست هر روزنه رو پوشونده
یه دریچه یه امید
دیگه پشتم طاقت بی تکیه گاهی نداره
کمرم خم میشه زیر اینهمه بود و نبود
این طرف غروب یک روز غریب
فصلی از وداع و غم تو دل مشرق زمین
اون طرف طلوع یک قصه تازه واسه یه دفتر نو
تو دل غریب ترین مغرب ماه
اینجا من بی کس تر از تنهایی ام
تو دلت وصله هنوز
یاد اون روزای خوب، من برات شعر می گم
می خونم سفر سلامت، ای همه ی کس و کارم
دعای خیرم و کن، توشه ی یک راه دور
آی دا...
برای برادرم

