
دويد به سمتم
دستاش چنان به هم فشرده بود
انگار مي ترسيد رازش از روزنه هاي ميون انگشتانش پرواز كنه
با چنان هيجاني اسمم و صدا مي كرد
كه قلبم با صداي پاش شروع
كرد به دويدن
نگاهمون كه به هم رسيد گفت
ببين چي پيدا كردم! يه شاپرك!
دست هاي به هم قفس شده اش رو كه ازهم باز مي كرد
دل تودلم نبود الان مي پره!
وقتي چشمم به نازك تن سپيد مويش افتاد
دلم لرزيد
گوشه عرق كرده دست هاي كوچيكش
كز كرده بود و جُم نمي خورد
دست هاش و تو دستم گرفتم و گفتم
كوچولوي من! ايني كه تو دستت خوابيده
يه قاصدكه!
جوري نگاهم كرد كه فهميدم از حالا به بعد
چشم هاش معني دلتنگي رو مي فهمه و
دست هاش پي دوستي كه دستش رو رها كرده نامه نمي نويسه
همه حرفاي نگفتش و تو گلوش جمع مي كنه
تا دل به دل قاصدكي بسپاره كه دل به پرواز داره
تا شايد روزي جايي چشم تو چشم دوستش بدوزه و هيچي نگه!
اگه برگشت بگه كه حال چشم هاش خوب بود يا نه؟!
گفتم قاصدك دلش به آسمون بسته است
هرچي دوست داري خدا بشنوه رو تو گوشش بگو و بزار بره
بي هيچ حرفي به سمت حياط رفت
آي دا...

گزگز بغض هاي تنهاييش
گو تيغهاي برنده هق هق، گلويش مي درند
آوار فاصله هاي خسته از رفتن
سنگ نبشته هاي پيش مرگيست
سايه افكنده و سرد
درد واژه حقيري است پيش چشمان سرخ شده از گلايه
فرياد مشت شده بر پيكرش لرزه مي اندازد
صدايش گم شده در هياهوي ساكن انتظار
روح را به زوال مي كشد در گوشه دنج بي روزن از خويش
سرخگونه دريايي مي بلعدش اشك هاي خون چكان از رنج
انگشت هاي فرسوده از جداييش
بر تب آلوده روياهايش
نيم خواسته هاي دوست داشتگانش را مي نويسد
خواستن هاي نخواسته در همش مي كوبند
چنان عشقي كه به ناگاه انكار شود
آي دا...
توي هر بيشه تنها
واسه هر دل پرنده
بغض هر نت و شكستم
من خدا را صدا كردم
توي دريا
واسه موجا
نفس نسيم صبحي
دل دل سرگردونيامو به تن ساحل سپردي
افق نگاه خورشيد
دل آروم شب تو
من و با ترانه آميخت
سكوت سرد لب تو
رنگ آبي صدامو
چشم درياي تو ديد
من و از خودم صدا زد
تو رو با من آشنا كرد
توي هر لحظه رويا
توي باروني چشمات
توي هر واژه نامت
من خدا را صدا كردم
آي دا...
