
مغزم
پره شده از جمعيتي كه با هم حرف مي زنن
ضربان قلبم اونقدر شديده ، شبيه به اينكه هزار نفر با
مشت روي ميز بكوبن
اعتراض دارند يا سر مطلبي به توافق نمي رسن، نمي
دونم
پريشونم و هر لحظه انتظار خبري شبيه به يه فاجعه يا
معجزه رو دارم
شايد وحشت كرده باشم اما بيشتر از هر چيزي دلهره وجود
ترس رو دارم
انگار ترس مثل هيولاي بي شاخ و دمي پشت ديواري منتظره كه
من فقط سايه اش رو مي بينم
نه اون از مخفي گاهش بيرون مي پره، نه من بهش حمله مي
كنم
اين سكوت قبل از حمله وجودم رو به لرزه مي اندازه
چرا كسي شيپور نمي زنه تا قلبم منفجر شه؟
زمان، زندگي و شعور همدستي مي كنند تا من رو به پاتشاه
بي قراري بفروشن
باز سر انگشتانم قنديل بسته و جريان خونم بر عكس شده
و دلهره آخرين آذو قه هاي اميدم را خرج مي كنه
صدام تو گلو خفه شده و بدبختي از لباسام آويزونه
اونقدر له شدم كه ديگه ديده نمي شم
در عجبم چرا نمي ميرم
اماهنوز مي تونم براي خودم گريه كنم
اين آب هاي روون شور كه به هيچ دردي نمي خورن
و حتي اونقدري نيستن كه تو يه مشت جمع بشن طوري كه از
لاي انگشتام نريزن
تنها دارايي منن
آي دا...
" وقتي همزمان با قهرمان داستانم گريه كردم"

تو که با منی
موهایم غزل می شوند
چشم هایم ستاره
دست هایم شکوفه می دهند
پاهایم پرواز می کنند
خواب هایم خواب می بینند
تو که نیستی
بی تو بی من می مانم
چشم هایم باران می بارند
دست هایم خاک می شوند
پاهایم دفن
خواب هایم می پرند
حالا
با منی یا نیستی؟
آي دا...

روي
موج زمان خوابيده بودم
فركانس فردا رو كوك مي كردم
كه
صداش افتاد رو صدام
واضح كه شد
صداي قلبش پشتش ساز مي زد
نگاش به نگام نرسيده بود كه گفت
بيا
دستم تو دستش نبود كه
قول رفتن دادم
آي دا...

پيچيده در لفاف كدام خاطره سرخ
سر به بيابان نهاده ايكه اينچنين سُر مي خورد آفتاب
از پيشاني تب گرفته از ظلمت
از ديار غزل هاي سپيد مي آيم
مهر داغ بر دل مي زنند آنجا
من اما بر پيشانيم نوشته اند
عاشق
.
.
.
آي دا...

