تبليغاتX
سه نقطه سيب...
 
رنگ قرمز بود <<<
توی اتاق، بالا پایین می رفت
حالتی از اضطراب و ترس تو وجودش موج می زد
فکر می کرد و پکی به سیگارش می زد
چشماش حیرون بود و به نقطه ای نامعلوم تو ته نگاهش خیره بود
گرداب زندگی دورش می چرخید
سردرد، مثل پتکی تو سرش می خورد
درد کشنده معده، داشت از پا درش می آورد
دیگری آرام و گاه به گاه، مثل نسیمی از کنارش رد می شد که موهای تنشو راست می کرد
تو همهمه تمامی صداهایی که می شنید، چیزی آروم تو گوشش نجوا می کرد
اما اون کر شده بود، تو گوشش فقط صدای زنگ موبایل جا می گرفت!
صدای ظریف پشت خط ، بوی نیرنگ و فریب می داد
چون ساحره ای اونو در خلسه برده بود و در خود بلعیده بود
دیگه کاری از پیش نمی رفت، فقط دیگری حقیقت رو می دونست...
رنگ زرد بود <<<
دل هوسبازش پوسیده بود ، دهنش بوی گنداب می داد
گرمش بود، تمام لباسهاش رو در آورد
هوای اتاق داغ بود . تنها خنکی ، تماس کف پاهاش با سنگفرش سرد اتاق بود
راه می رفت ، بیشتر از همیشه کلافه بود
آخه خودش رو دیده بود !
احساس می کرد کثیفه ، برای بار چندم دوش می گرفت اما...
قهوه تلخشو که سر کشید ، دستش می لرزید
چشماش خیره به صفحه مونیتور ، سیاه و کبود بود
ناگهان اوج درد تو تمام تنش پیچید ، دیگه توان ایستادن نداشت
دستش که ته مونده سیگار رو تو جاسیگاری می چلوند
تنشو سُر داد رو تخت ، مثل جنین تو خودش جمع شد
روی تخت می لرزید ، اما نه از سرما ، از ترس
ترسی که تموم وجودش رو تو خودش حل کرده بود
دستاش فضایی از هیچ رو تو آغوشش فشرد
دیگری آرام نجوایی کرد ، او باز نمی شنید ...
رنگ خاکستری بود <<<
چشماش رو بست تا بتونه کمی آروم بگیره
اما سایه ها تو رویا هم می رقصند
سایه ها هنوز به دیوار اتاق آویزون بودن
سایه صدایی که با دستهای خودش کشته بودش
سایه ها هنوز بودن اما اون کور شده بود ، دیگه نمی دید ، حتی تو رویا !
دیگری که به دیوار اشاره می کرد، اون به سیاهی مسخ شده بود
دیگری پیراهن سپیدش رو آروم انداخت رو تنش
اون دیگه مرده بود ...
(((هیچکس در برابر مرگ پاسخی نداشت )))
می رفت تا تو دل دریا غسل تعمیدی دوباره بگیره ...
رنگ آبی بود <<<
زن آرام بر سطح آب ایستاده بود
سالها بود که مرده بود
و انتظارش
رستگاری روح گناهکار مردش بود
او را در پیشگاه خداوند شفاعت می کرد
او را بخشیده بود...



آی دا...
نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 2:45 PM توسط آیدا میرزایی |
زن ، در پی رویایی رفت که در واقعیت گم شده بود

اکنون آنجا بود

از پی آن دلداده ای باز آمده بود که در خاک بر جای مانده بود

سبک بود و آرام

نمی شناختمش، اما آشنا بود

شاید منِ فرداهای من...


اشاره اش به نور بود

من می ترسیدم

دیگری می گریست

مرد ، مرده بود

ما سه تن بودیم و او اشاره اش به نور بود

به آن مروارید سپید که در دستان کوچکم چون معجزه ای می درخشید

و نشانه ای بود از هست شدن ...

نگرانی زنانه دوست داشته اش ، آرامش را از برای مردش طلب می کرد


به پاسخ آخرین بوسه حاجتش را روا کن

ای مرد، بپاخیز و آسوده خاطر باش

تا همیشه در آرامش است ...


مرد که زنده شد، زن نیز خندید

لبخند لبانش، نگاه عمیقش با من چیزی گفت

بی کلام حرف می زد، بی کلام می خواندم

مرا چیزی بخشید ، به دیگری بخشیدم

و با من گفت : عشق هرگز نمی میرد...



ای آشنای دردهای خاکی

برایمان از عرشها دعا کن

روزی تو را خواهم دید بی تردید

شاید در همین زمان نزدیک...


آی دا...
نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 8:25 PM توسط آیدا میرزایی |
در معجزه شب بود که ماه کامل شد
در شبگردیهای شبانه من
قدمهایم بر روی اتفاق حوصله می کنند
 
سلامم را به خورشید برسان
سلامت را به ماه می رسانم...
 


آی دا...
 
نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 4:43 PM توسط آیدا میرزایی |
بازگشته
سخن از عشق دارم
سخن از زوال انسان نیست
سخن از جاودانگی است و
ماندن ...
در پس مردن و زیستن هر روزه
چیزی در خور توجه بود که او یادآور شد
صدایش جرقه شادی بود
و خنده اش برای همیشه بودنش
 مرا به من بازگرداند
آب دریاها را به صورتم پاشید
و گفت نفس بکش...
به آن دوست که در آن دورها
با دریاها سخن می گوید
و یاد من را در خاطر زنده می دارد
خوشا بر من که در دیدگانت زنده ام
خوشا بر وسعت قلبت
شادمانیت پیکاری است با تمامی دردهایی که می کشی
درود بر همت و غیرتت
ای دوست
روزگارت خوش باد
 


آی دا...
نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 1:16 AM توسط آیدا میرزایی |
صبحدم ، چشم گشودم
فرشته ای بر بالینم دیدم
پرسیدم : آیا مرده ام ؟
- به تمامی نه
پرسیدم : می روم ؟
- قطعا خواهی رفت
پرسیدم : می مانم ؟
- یقینا نه چندان
پرسیدم: بهر چه هستم ؟
- خواهی فهمید




آي دا...
نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 1:8 AM توسط آیدا میرزایی |
زخم خوردم ، از پشت
صبحدم ، زخمی جانکاه، شکافت، روئید بر پشت تا خورده این تن
جای نگرانی نیست! کوتاه زمانی ، تنها اثری باقی می ماند و من حتی به یاد ندارم ، چه چیز را زخم مسبب بود!؟
جای جای زخمها به گفتگو می نشینند با یادها و خاطرات
من کیستم به راستی؟
قدرتی پولادین را باید، عظمی راسخ در تحمل رنج
سربرافراشته به پیشواز قربانگاه می روم
وسعت دریاها را جای خواهم داد در عرشه شکسته قلب خویش
باری من از تبار دریاهام ، صبر توشه راهم ، رو به سوی افق ها پارو می زنم ، تنها تنها تنها...
یگانه یاورم ، نمکی است شوریده بر زخمهای دهن گشاده
سوزش آفتابی است در نگاه خسته چشمان بی فروق
تشنه جانی کام ناگرفته ازلب معشوق
دیدار مرغکان خبر از خاک می دهد، خبر از یار
خبر از تن آسودن بر شنهای خوابیده در بطن دریا
...



آی دا...
نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 2:27 AM توسط آیدا میرزایی |
صدای حزن آلود جیرجیرک ، تنهایی مرا به تصویر می کشد
فریاد کن جیرجیرک، فریاد کن
دلم برای صدای جیرجیرک تنگ است
مرا به آن کلبه متروک ببر
همان که زیر سقفش می توان ماه را دید
در انتهای بیشه سکوت و همنوازی جیرجیرک ها



آی دا...
نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 9:5 PM توسط آیدا میرزایی |
روزی پرسیدی، کدامین میوه را بیشتر دوست میدارم؟
سیب
به باغ میروم
با من بیا
تا زیر درخت سیب
به عشقبازی پروانه ها بنشینیم
و من ترا سیبی هدیه خواهم داد


آی دا...
نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 9:0 PM توسط آیدا میرزایی |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir