قلبت را بشور
بر بند بياويز
بگذار باد آنرا با خود ببرد
دهانت را بسوزان
خاكسترشو
بگذار آتش زمزمه سكوتت شود
دستانت را خاك كن
مهمان ريشه هاي فسرده شو
بگذار مرگ ترا سخت بغل كند
آي دا...
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 0:0 AM توسط آیدا میرزایی|
|

آبي كه مي شوم
سرتاپايم بوي دريا مي گيرد
خيس گريه هاي كودكي ام
باز باران باترانه مي خوانم
مي دوم تا عمق آخرين چاله
چكمه هايم پر آب سر كوچه
شِلپش رنگ مي ريزد به غش غش دوستيها
آبي كه مي شوم
عاشق تر مي شوم
ياد بوسه هاي تو مي افتم
و روسري باد برده
نرگس هاي آبي جا نماز مادرم
ادكلن خنك قديمي پدر
و بغل بغل قصه هاي نشمرده
آبي كه مي شوم
موج مو ج مي
رقصم و
مي روم تا ته خواب خدا
آي دا...
نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 2:2 PM توسط آیدا میرزایی|
|
