تبليغاتX
سه نقطه سيب...


يك نگاه به جعبه مداد رنگيهاش كافي بود تا بفهميد چه رنگي را دوست دارد. خودمو مي گم! وقتي مدادرنگي ها رو قد و نيم قد كنار هم تو جعبه آهني شيار دارش مي چيدم آبي از همه كوچكتر بود،‌ كوچكتر از دستهاي كوچكم. پس مجذوبيتم برآنهمه آبي بيكران بي مناسبت به كشش غريضي غريبم بر آبي نبود. حسي حتي غريبتر از كشف دستانم كه تا سالها ادامه داشت، روح كوچكم را تكان داد.

سرزمين عجايب اكنون اسرار آميزترين بخش خويش را به من نشان مي داد. اسرار آميز از آن رو كه قابليت يگانگي بيشتري داشت. در مقايسه با درخت و سنگ مي توانستم به درونش بپرم. شايد درخت و سنگ اسرار آميز تر باشند چون هرگز ترا به درون خود راه نمي دهند! مي توان از درخت بالا رفت، زير سايه اش نشست از ميوه هايش خورد و دست بر پوستش كشيد اما هرگز نمي توان دست را به داخل درخت فرو كرد و به آوندها يش دست كشيد، ‌مي توان به دل سنگ و كوه زد و به كشف غار لذتي دست نيافتني و عظمتي را تجربه كرد اما نمي توان به درون سنگ نفوذ كرد و در آن غوطه شد. اما دريا جور ديگري ترا در آغوش مي گيرد و اسرارآميزي او نه از آن رو كه ناممكن باشد بلكه از آن حسي است كه با پا به درون گذاشتنش سيال و شناور و رها نيمي در آسماني و نيمي در زمين و اين مايع در واقع بي رنگ ترا چنان در بر مي گيرد كه همان مي شوي كه هم اوست...

شنهاي ساحل كف پاهايم را قلقلك مي داد و من هيجان زده و خيره بي توجه به موجودات ريزي كه بر انگشتان پاهايم سوار مي شدند  به نزديكي آب رفتم،‌ حركت موجها و خروش آب چنان به وجدم آورده بود كه با گوشزدهاي مادر تا جايي كه ترس مانعم نمي شد به آب زدم. حسي از كشف و هيجان ِ آميخته با ترس و شوق سر تا پايم را فرا گرفته بود. كودكي ساده ام از سوال به دور بود و ناشناخته را چنان مي پذيرفت كه در آغوش گرفتن عروسكي را. سرخوش سرخوش سر در پي به چنگ آوردن موجها داشتم ،‌ موجهايي كه به ساحل نرسيده گم مي شدند و من شگفت زده در پي موج بعدي مي دويدم. بعدها شنا آموختم و اين يگانگي و بازي واري، اين غوطه وري و در عين حال خوف، تجربيات عميق تري برايم به جاي گذاشت. در آن هنگام تنها سوالي كه ذهنم را مشغول نگاه مي داشت رنگ پريدگي آبي ِ ميان مشتهايم بود!

تمام روزها و شبهاي كنار دريا شاهد رنگ به رنگ شدن هر لحظه اش بودم،‌ مرغ هاي دريايي كه مي آمدند از آبي به سبزي مي گراييد ظهر به طلايي مي زد و  بي خورشيد سرخ مي شد چون دل بي قرارش و گاه به وقت طوفان و خشم خاكستري هرچه رنگ را پس مي زد. دريا تنها آبي نبود هم از درخت داشت و هم از سنگ،‌ هم از آسمان و آفتاب و هم از بي رنگي!

ذهن كوچك تعليم نيافته ام از علم و عوامل و شناخت زيست محيطي بي خبر بود و به سادگي انسانهاي اوليه مي انديشيد و همين كافي بود تا به درك كامل آب و حيات پي ببرد. اكنون كه سالها گذشته و مي دانم چرا آب بي رنگ درياي آبي را مي سازد و اهميت آب در چرخه زيستي بشريت به وضوح روشن است، مي انديشم تنها ذهن يك كودك است كه به دور از پيچيدگي هاي انسان وار مي تواند به روح آب و خاك و سبزه و حيات و هر آنچه زندگي را مي سازد پي ببرد.

براي كودكي  كه به دنبال تجسمي از خدا مي گشت دريا انتخاب برگزيده اي بود. در راه بازگشت خداي من دريايي شد در قلبم كه با گوش سپاردن به گوش ماهي زمزمه اش مي كردم...


آي دا...  

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 1:35 AM توسط آیدا میرزایی| |


/* /*]]>*/

چشمامو كه باز كردم پرسيدم رسيديم؟ ماشين برام نقش نعنو رو بازي كرده بود و حالا ايستاده بود. بي توجه به نع ِ پدر، چشم دوخته بودم به ستونهاي بلند و سبزرنگي كه محاصرمون كرده بودند. تعداد درختها در مقايسه با باغچه خونمون و خونه همسايه و حتي كل كوچه، بيشتر از اوني بود كه بتونم بشمرم. با يكي دو تا سوال فهميدم كه اينجا جنگله و جنگل جاييه كه بيشتر از انگشتاي دست و پاهام درخت داره.

با درختها از اونجايي آشنا شدم كه مادر با به دنيا اومدنم تخم درخت سيب رو تو باغچه كاشت و ما با هم بزرگ مي شديم. تك درخت بلند و قطور باغچه هم صميمي ترين دوستم بود و تو اون لحظه خيلي دلم مي خواست اونم بود تا با هم قداي خودش آشنا بشه. علاوه بر اون باغچه خونمون چند تايي درخت ميوه داشت و چندتايي بوته گل سرخ كه همشون زمستونها بي برگ مي شدن و يه جورايي بيشتر ترسناك بودن تا مهربون. اما بلندترين درختمون حتي زمستونها هم سبز بود واسه همين من بيشتر از بقيه دوستش داشتم. تكيه دادن بهش، دست كشيدن رو پوستش و نگاه كردن به مورچه هايي كه ازش بالا مي رفتن با كلاغ هايي كه روش خونه مي ساختن بهترين لحظاتم بود. بعدها وقتي تونستم كتاب بخونم و باسواد بشم فهميدم اسم درختمون كاج بود...

رفتم تا احوالپرسي از درختها كنم،‌ درختهايي كه كشش عجيبي تو بالا رفتن ازشون داشتم. بيشتر شبيه به پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها بودن با صورتهاي چروكيده و لبهاي خندوني كه دستهاشون هميشه براي به آغوش كشيدن بازه. اونها به نسبت سنگها لطيفتر بودن و پرنده ها مثل گلسرهايي كه به موهام مي زدم لاي شاخ و برگاشون خودنمايي مي كردن. به چشمها و دستهاشون كه هميشه بالا بود ، مثل دستهاي مادر بزرگ براي دعا، نگاه كردم. اونها هم به هم شبيه بودن و هم متفاوت. يكي از تفاوتهاي قشنگشون آرايش موهاشون بود. جمع كردن برگ هاي مختلف درختها و خشك كردنشون لاي دفتر كتابام از همينجا شروع شد،‌ اينكار برام مثل ِ گرفتن امضا از اشخاص معروفه،‌ وقتي دفتر قطور شده از حجم برگ ها رو باز مي كنم با ديدن هر كدومشون اسم درختها رو به زبون ميارم و حسي آشنا بهم دست ميده...

يكي از شرط هايي كه بتونم باغچه رو آب بدم اين بود كه آب زير پاهاي درختها رو سوارخ  نكنه، حالا تو اين فكر بودم كه درازترين شلنگي كه به همه اين درختها مي تونه آب بده چقدر پيچ مي خوره!!!

 

 

آي دا...

نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 11:6 PM توسط آیدا میرزایی| |


بچه كه بودم يعني زماني كه بزرگترها خيلي بزرگند و تو رو بچه صدا مي كنند و دقيقا همان زماني كه از هر بزرگتري بزرگتري،‌ من هنوز دريا رو نديده بودم. 4-5 سال بيشتر نداشتم كه حس سفر و تعطيلات تو ذهنم نقش بست و اولين بار اسم دريا رو شنيدم... معناي سفر حتي پيش از تولد من چيزي عادي و عملي روتين شده بود،‌ چونكه پدر هميشه در سفر بود. من با هر رفت و برگشت پدر دوباره كلمه پدر رو ياد مي گرفتم و طعم تلخ جداييش و با پستونكام مزه مزه مي كردم. اما اينبار پاي رفتن خودم وسط بود! اينبار همه بودن‌، همه خانواده. نه تنها برام تلخ مزه نبود همراه با بوسه هاي شور و آغوش هاي تنگ،‌ بلكه لبخند مادر و تعطيلات برادر و سطل شن بازي كه تا پيش از اين براي خاكبازي كاربرد داشت هم تو چمدون پدر جا مي گرفتن و من به كشف نا ديده و ناشناخته اي به نام دريا مي رفتم. اين اولين سفري بود كه در حافظه رو به رشدم حك مي شد...

با شروع سفر گويي پريدم وسط داستان آليس در سرزمين عجايب! حالا كه ديگه بزرگترها بچه صدام نمي كنن فكر مي كنم هر بچه اي آليسِ سرزمين خودشه... اما اونوقتها هنوز بي سواد تلقي مي شدم وفقط كتاب هايي كه مادر برام مي خوند و از حفظ بلد بودم؛ با گذاشتن انگشتهام روي هر سطر و از بهر خوندن اداي با سوادها رو در مي آوردم؛ اما توي اون داستانها فقط حسني بود و يه دسته گل و بز زنگوله پا، من هنوز با آليس آشنا نشده بودم...

ماشين كه حركت كرد از خونه خداحافظي كردم و گفتم مواظب عروسكهام باشه. بعد از اينكه از همه خونه هاي شهر خداحافظي كردم به جايي رسيديم كه ديگه خونه اي نبود؛ آسمون بود و درخت و كوه. حالا كم كم مي شد چهره هاشون رو از هم تشخيص داد،‌ خانواده كوه ها رو مي گم... اون ها بزرگ بودن طوري كه اگه يكيشون پاش خواب رفته بود و مي خواست درازشون كنه تقريبا ما رو له مي كرد. حالا من به خوبي مي تونستم خودمو جاي مورچه هاي توي باغچه بزارم وقتي به من خيره مي شدن... چهره هاي زمخت و سنگيشون با اون هيكل هاي درشت حالتي از ترس و عظمت بهم مي دادن در عين حال مثل عموها مهربون بودن؛ سر هر پيچ با تصور اينكه هر لحظه ممكنه  يكي از اين غول ها از جاش بلند بشه زل مي زدم به صورتش. بعد از اينكه خيالم راحت شد كه كوه ها اونقدر سنگين هستن كه نتونن از جاشون بلند شن،‌ رو صندلي عقب دراز كشيدم و از پنجره زندگيشونو ديد زدم. گاهي وقتا در حال خنديدن بودن بعضي وقتام گريه كردن،‌ گاهي پير و چروكيده گاهي جوون و سر حال و بيشتر از هر چيزي رنگهاشون جذابيت داشت كه در كمال تعجب از رنگهاي مدادرنگياي من خيلي قشنگتر بودن و من با خودم فكر مي كردم شايد جعبه مدادرنگي هاي  برادرم كه هيچوقت نمي ذاره بهشون دست بزنم به خوبي اين رنگ ها باشه و انقدر نگاشون كردم تا خوابم برد...


آي دا...

نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت 10:15 PM توسط آیدا میرزایی| |


نگام روي سر خميده و زردش خشك شد،‌ دير يا زود اتفاق مي افتاد، حالا...

ياد روزي افتادم كه خريدمت، ‌از باغبون مهربوني كه حتي اگه قصد خريد هم نداشته باشم راهمو كج مي كنم تا برسم به ميز پر از كاكتوسش كنار پياده رو خيابون ونك تا گپي بزنيم، برام از نوع جديد گياهاش بگه و چند تا توصيه هم واسه گلدونام بگيرم. هميشه خاك بهم مجاني ميده و اگه برم و نباشه، با سر خميده و زرد مثل امروزِ تو راهي خونه مي شم... اما اون روز كه رفتم، با تو برگشتم. تو اولين كاكتوس تيغي بودي كه خريدم... چشمم گل قرمزتو گرفته بود و جوون بودي، تيغ هات به محكمي امروز نبودن كه تو دست برن، نرم و نازك سر انگشتامو قلقلك مي دادن...

3 سال مي گذره و تا همين يك ماه پيش وقتي نگات مي كردم ،‌ قربون صدقه ي قد و بالات مي رفتم و مطمئن بودم كه امسال باز گل ميدي... اما...

مي دوني چرا كاكتوس دوست دارم!؟ تو و نسل تو از جون سخت ترين گياهانين. با گرماي شديد،‌ بي آبي و سرما كنار مياين و هميشه هم سبزين... انگار دلتون خزوون نداره... اما پيرمرد مهربون هم مثل بقيه بهم گفته بود كه نگهداري از كاكتوس از همه سخت تره، كاكتوس محكم و قويه اما مراقبت بيشتري مي خواد... ظاهرت شايد زمخت به نظربياد اما دلت به ظرافت برگ گله...

گول صبر و تحملت رو نخوردم كه باري به هر جهت ولت كنم،‌ مي دونستم هر صبري تموم شدن داره... وقتي بزرگ شدي 2 بار خونتو عوض كردم، با خاك تازه  و زير گلدوني بنفش سفاليت، رشدت نسبت به بقيه كاكتوس هاي تيغي تحسين برانگيز بود. بهترين جا پشت پنجره مال تو بود، اما...

از يه هفته پيش فهميدم كه دلتو سرما زده! كار از كار گذشته بود... وقتي رگ و ريشتو غم بسوزونه برگشتنت با خداست... سعي كردم اما نشد‌، قبل از اينكه ظاهرت به مرگ شبيه شه دلت مرده بود... كاكتوس كه دل به دل مردن بسپره ديگه برگشتني نيست...

يادته مي گفتم وقتي دو نفر عاشق مي شن بايد به هم يه گياه بدن!؟ اينجوري با نگهداري از اون گياه ياد مي گيرن چه جوري مواظب عشقشون باشن كه نميره،‌ زير ظرافت و توجهات روزمره است كه عشقو ياد مي گيرن... جمله هميشگيم يادته: به گلدان عشقم آب مي دهي هنوز؟...

اين اواخر... كم تر از هميشه نگات كردم... سر انگشتام تيغاتو لمس نكرد كه با حس محكم شدنشون بگه پدر سوخته بزرگ شدي ها... اين اواخر كمتر عاشقت بودم... خودمو كمتر از هميشه تو آينه ديدم،‌ نگات نكردم تا خودمو دوست داشته باشم... شايد قبل از تو من رفتم،‌ يه جورايي شبيهيم مگه نه!؟ مگه نه اينكه من كاكتوس ها رو از همه بيشتر دوست دارم،‌ مگه نه اينكه هميشه فكر كردم تو دوره نبات كاكتوس بودم ...

حالا وقتي از خاك در ميارمت،‌ مي فهمم نفس نمي كشي... اما وقتي من نفس نكشم، تو خاك مي ذارنم... شايد اين تنها تفاوتمون باشه... براي بدرود فقط همين يه جمله رو دارم: من رو ببخش...

دو تا جوونه كوچولو برام به يادگار گذاشتي كه من و به ياد جوونيهات ميندازه... اينبار شايد عاشقي رو ياد گرفتم...

ناخودآگاه لبام بخشي از شعر نيما يوشيج  رو زمزمه مي كنن

" نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند "

 

آي دا...

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 11:50 PM توسط آیدا میرزایی| |


به ياد نمي آورم

اين يا آن

دست هايي تكان مي خوردند

به نيت خداحافظ هاي بي سلام

به ياد نمي آورم

تو يا من

كداميك رفتيم

 

آي دا...


نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 11:35 PM توسط آیدا میرزایی| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir