تبليغاتX
سه نقطه سيب...

زمان

دقايق

لحظه

زندگي

مرگ

زمان محدوديتي است كه انسان هرگز توان مقابله با آنرا ندارد،‌ او ميان تولد و مرگ  زندگي خواهد كرد...

بنجامين باتن فيلمي است كه با زمان آغاز مي شود زماني كه انسان بارها و بارها آرزو به بازگرداندنش داشته... و بنجامين باتن تنها كسي است كه با توجه به استثنا زاده شدنش بيش از هركس با درك اين محدوديت زماني،‌ گذشتن بي بازگشتش و فرصت ها و لحظاتش آشناست. هر روز براي او كه در انتظار مرگ است تولدي است، ‌مردماني كه با او هم خانه اند در انتظار مرگ اند و اين انتهاي ناخوانده آمدني است. ما در هر سكانس و بي شك در هر نفس با بنجامين از پايان به ابتدا مي رويم در خانه اي كه از ابتدا رو به پايان است. در جايي كه سايه مرگ در اتاق ها و پله ها و پنجره هايش نفس مي كشد بنجامين ياد مي گيرد كه زندگي كند،‌ زندگي كه آسان نخواهد بود. وقتي زني كه به او پيانو زدن ياد داد به او مي گويد كه مرگ هاي زيادي ازعزيزانش را خواهد ديد، خبر از رنج مي دهد و همينطور گوشزد مي كند كه " اگر ما عزيزانمان رو از دست نمي داديم چطور متوجه مي شديم كه چقدر براي ما مهم و ارزشمند هستند". فقدان پيامبر ارزش هاي داشتگانمان است. حسرت و كنجكاوي او با هر بار نگاه كردن به خيابان و كودكان در حاليكه چوب هاي زير بغل را با خود مي كشد در تقابل با سكانسي است كه دست در دست مادرش دارد و مي خواهد بداند چقدر ديگر زنده مي ماند،‌ مادر مي گويد "بخاطر چيزهايي كه داري شكرگزار باش،‌ تقريبا بيشتر از اون زماني كه انتظار مي رفت". مادر كه نقش راهنما و اسطوره وار مادرانه را ايفا مي كند كسي است كه همراه با روايت بنجامين، جملات كليدي و فلسفي را از او مي شنويم،‌ از جمله "مسير همه ما ختم به يه جا ميشه هرچند با راه هاي متفاوت". كودكي او نيز بجاي همبازي بودن با همسالان خود در كوچه و خيابان بر پشت بام و روياي پرواز مي گذرد. بنجامين مي فهمد زندگي تكرار ناپذيري رو به انتهاست. ما همراه با او در تك تك لحظات ما بين جبر و اختيار در نوسانيم ، جبر به دنيا آمدن و اختيار نسبي چگونه زندگي كردن (روايت بنجامين از صحنه تصادف ديزي به خوبي به شرح اين نسبيت مي پردازد). انسان فرصت هاي زندگي اش را مي سازد و حتي گاهي موفق به شكستن سدهاي محدوديت زمان و شرايط مي شود و با شيرجه به آب هاي كانال انگليس در 68 سالگي اين را به اثبات مي رساند. انسان شايد قادر به بازگرداندن زمان و متوقف كردن آن نباشد اما با تغيير و شكستن حصارهاي شرايط و مكاني قادر به اثبات خواسته هاي خود است. بنجامين با شرايط خاص رشد خود بيشتر از هركس به معناي ساختن فرصت هاي زندگي پي مي برد. فيلم در هر ديالوگ و هر سكانس و هر شخصيت اين نكته را ياد آور مي شود. او فرصتها را مي سازد زيرا فرصت هايي نيز از سر اجبار از او ربوده شده است و فقدان او را بيشتر به استفاده از آنچه دارد ملزم مي كند.  پدر را بر دوش مي گيرد تا لحظات ديدن طلوع را با او بسازد‌، پدري كه رو به مرگ دارد و بنجامين اينرا مي داند. و هم آن لحظاتي كه در آلاچيق به رقص ديزي نگاه مي كند و تمايل به عشق ورزي را رد مي كند پس از فقداني دوباره (‌پدرش) او را با دسته گلي از گل هاي ديزي روانه نيويورك مي كند تا فرصتي دوباره با او بسازد. او كه در ابتدا چون هم خانگان خود در انتظار مرگ است رفته رفته لحظه ها را در مي يابد ، به كشتي مي پرد و تجربه مي كند و در لابي هتلي عاشق مي شود. سكانسي كه از فضاهاي خالي هتل مي گويد بي شك به ما زندگي را نشان مي دهد كه در نفس سكوت هر لحظه از خواب غفلت انسان حضور دارد،‌ لحظه هاي زنده اي كه بيشتر نمي بينيم و از دست مي دهيم تا زندگي كنيم، هر تصوير از اين سكانس عكس ويژه اي است كه ارزش قاب كردن دارد(بادي كه در پرده مي وزه،‌ حركت موش). در روند فيلم ‌، تصاوير و چيدمان همگي دست در دست هم مي دهند تا اين جدال بي امان انسان و زمان را نشان بدهند همراه با پيامهايي كه تكرار مي شوند مانند جمله هميشگي مادر" هرگز نمي دوني چي در انتظارته..." و حتي زمان عشق ورزي بنجامين و ديزي، تصوير ساعت و صداش در ادامه، هوشمندي قطع ناپذير كارگردان در پيگيري حضور و روند زمان است. هر شات از اين فيلم يك عكس بي نظيراست و زاويه هاي دوربين و اديت شاتها هماهنگي و به هم پيوستگي و فضاسازي عالي و بي نقصي ارائه مي دهد. تغييري كه در لباسها، گريم و مكانها و دكوراسيون و همه و همه مي بينيم ردپاي گذر زمان و تغييري است كه بخوبي به وسيله كارگردان و همه عوامل گريم و لباس و فيلمبرداري و صدا انجام شده.

جايي كه ديزي در استخر با حسرت به زن ديگري نگاه مي كند با حسرت به فرصت هايي نگاه مي كند كه حادثه اي از او ربوده بود و بنجامين مي گويد " تو تصميم گرفتي يه كار خاص رو در زمان كوتاهي انجام بدي بجاي اينكه مدت هاي طولاني تكرارش كني "  و من را به ياد آن ناخداي هنرمندي مي اندازد كه مي گويد: " وقتي به انتها مي رسي بايد رهاش كني"

تمام فيلم سرشار است از ساختن فرصت ها و انتخاب هايي كه پيش رو داريم . فرصت هايي كه زندگي به ما ارزاني مي كند و اين ما هستيم كه آنها را انتخاب كنيم‌، بپذيريم و يا رد كنيم... خورشيد هر روز طلوع مي كند و هر روز غروب اما تنها قهرمان داستان ماست كه در يافته است تا به آن نگاه كند و اين لحظات را با دوست داشتگانش سهيم شود. در فيلم دوبار به نظاره طلوع مي نشيند، يك بار با پدرش كسي كه خود در جواني به نظاره طلوع نشسته و بار ديگر با ديزي. در پايان باز جبر زمان گريبانش را مي گيرد و هرگز پدري نخواهد كرد،‌ جايي كه كارولين (دخترش) كارت پستال هايي كه سال به سال برايش نوشته بود را مي خواند بغض اين جبر گلوي بيننده را مي فشارد و اشك حسرت را جاري مي كند. فيلم با لحظه اي آغاز مي شود كه دختري در زندگي رو به پايان مادرش مي خواهد فرصت اين را داشته باشد تا در آخرين آغوش به او بگويد كه چقدر دلش براي او تنگ خواهد شد. همينطور "اي كاش و آروزي" آقاي كيك وقتي از ساعتش رو نمايي مي كند به ما مي فهماند با فيلمي از لحظه ها،‌ حسرت ها، ‌فرصت ها‌،‌ جواني‌، پيري و فيلمي از زندگي و مرگ روبرو هستيم. فيلمي كه مي گويد لحظات را دريابيم... و مردي كه 7 بار با رعد و برق برخورد كرده بود مي گويد " چه خوش شانسي زنده هستي" به ما گوشزد مي كنه كه زندگي چقدر فوق العاده است چون همونطور كه ديزي مي گه" بعضي چيزها پايدارن"

بعضي چيزها مانند عشق...

و در نهايت بنجامين مي گه كه هيچ محدوديت زماني وجود نداره،‌ كافيه بخواي و شروع كني،‌ بخواي و تغيير كني و يا ثابت بموني، مي توني زمانت رو ازدست بدي و حرومش كني و يا ازش بيشترين استفاده رو بكني...

 "ما همه بچه خداونديم" جمله از فيلم مورد عجيب بنجامين باتن


آي دا...

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 11:24 PM توسط آیدا میرزایی| |


عيد

عيد كه مي آيد رسم و رسوم هم مي آيد و هر چه گشتم كه اين رسم ماهي سفره هفت سين چيست نفهميدم! خواندم و خواندم يكي مي گويد از زرتشتيان بپرس يكي مي گويد حكايت قاجاريان است و مادر مي گويد زندگي است. من اما مي گويم كدام زندگي را مي شود حبس كرد و لذت برد!؟ هر چقدر هم حافظه ماهي كم باشد تفاوت تُنگ و دريا را مي فهمد، نمي فهمد!؟ به چشمهايش نگاه مي كردم كه بي حركت نگاهم مي كرد. ماهي گلي هاي امسالمان با هر سال فرق دارند،‌ هميشه جفت مي خرم هميشه زوج. آرام مي ايستند و نگاه مي كنند، ‌نه قصد پريدن از آب دارند و نه مدام دور خود مي چرخند. صبح به صبح به صداي ماهي ماهي روي آب مي آيند تا غذايشان بدهم. عادت كرده اند ، به محيط جديد خو گرفته اند و با حافظه كوتاهشان شايد ديگر يادشان رفته از كجا آمده اند! دلم گرفت و گفتم: تو چرا اينجايي،‌ خانه تو اينجا نيست...

طبيعت

طبيعت آزاد را از ماهي مي گيريم در تنگ مي اندازيم و زمان كه مي گذرد عادت مي كند! عادت، شيطان پست فطرتي كه امان نمي دهد و به چشم برهم زدني مي شود همه زندگيمان! و زمان اين حاكم بزرگ مقتدر از حافظه مان پاك مي كند كه كه بوديم و چه بوديم و كجا و چگونه... حكايت عجيبي نيست حكايت گم شدن. با كمي دقت نظر انسانهاي بي شماري را مي بينيم كه در تُنگهاشان اسيرند و به طرز عجيبي خوشحال! عادت كرده اند به اين محيط تنگ و از ياد برده اند و بسنده كرده اند به همين و هياهو مي كنند در همان و خوشحالند،‌ چرا كه مي پندارند همين است و همان خواهد بود... حكايت من و ماست كه نمي پنداريم و سال به سال از خود دورتر مي شويم و لايه لايه ذهنمان مدفون مي شود و ديگر يادمان مي رود كه عشق چيز خوبي است و زندگي بوي نان خانگي مادر بزرگ مي داد و پشت بام ستاره داشت. نه ابرهايش باران اسيدي مي باريد و نه خانه هايش با آپارتمان مدرن شده بود! طبيعت آدمي را گم كرده ايم و در ميان تئوري ها و فرضيات و پيچيده گي هاي زمانه محيط شده ايم به دور خويش...

عكس

من و ماهي قرمز كوچولوي توي تنگ نگاهمون به هم گره خورد. به لنز دوربينم خيره شده بود و زير لب چيزي مي گفت. دوربين و كنار گذاشتم و نگاهش كردم. روي تنگ شيشه اي دست سازي كه از صناع دستي آب و خاك وطنيه ماهي قرمزي طراحي شده با خط هايي به فرض آب و دريا. ياد افلاطون افتادم و جهان مُثُل هايش،‌ دنياي واقعي ما و حقيقت هايش. و حالا ماهي هاي در تنگ افتاده به ماهي بزرگ روي شيشه نگاه مي كنند و جهانش يا ماهي روي تنگ به ماهيهاي در آب و هر كدام مي پندارند واقعيت، آن ديگري است! عكس با كادر بندي عمودي كه استواري بيشتري در خود دارد، نيمي از سر ماهي داخل تنگ و نيمي از دم ماهي بيرون تنگ را نشان مي دهد. تمام اين تصوير و تفاسيرش دوران فلسفه خواني و خاطرات كتاب هاي " راز فال ورق" ، " دنياي صوفي " و " چهار رساله افلاطون " را زنده كرد. او نيز هرگز فرضيه مُثُلهايش را به اثبات نرساند، همانگونه كه ما هرگز به واقعيت آنچه مي بينيم پي نخواهيم برد...

اكنون

مي روم تا بوي خاك را تا انتهاي ريه هايم جا دهم. تنم هنوز بوي خاك مي دهد و جنگل و ابر، گو هرگز زاده نشده ام‌. بوي جاده هاي گِلي و مرغ و خروس و شكوفه هاي درخت سيب. زيبايي و طبيعت از چهره هاي آشنا رخت بر بسته و همه مي دوند،‌ مي دوند و مي دوند در پي زندگي كه شايد همين نزديكي ها گم كرده اند. ماهي هاي امسالم آرامند، من نيز نشسته ام و نگاه مي كنم شايد روزي در پي ده كوره اي بي آب و برق و دستي كه دستم بگيرد تا در كوچه هاي خاكي با چكمه هاي پلاستيكي راه برويم در خانه ي كاهگلي جاي گيرم و سفره هفت سين خانه مان رودي داشته باشد پر از ماهي هاي سرخ و طلايي و آسماني فيروزه اي...

 

يا حق

آي دا – نوروز 88
نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 10:30 PM توسط آیدا میرزایی| |


سال به سال چنان روي هم انباشته مي شود كه خواندن كتابي و گذاشتنش در كتابخانه؛ تا براي هميشه خاك بخورد... 

يك سال ديگر به مجموعه دفاتر و كتابها و خاطرات افزوده شد و با خود فكر مي كنم در پنجاه سالگي ام، اگر زمان اينچنين كه رو به حداقل گذاشته به پيشروي در نبود ادامه ندهد، با جمع  دفتر نقاشي هاي پيش دبستان و دفاتر مشق دبستان چيزي نزديك به 50 دفتر و سر هم يك زندگينامه به كتابخانه افزوده ام.

هيچ چيز نمي تواند جايگزين هيجان گشودن دفتر نو، بوي كاغذ و صحافي تازه شود. اول هر سال دفتري نو به خود هديه مي كنم. به صفحات سپيد و بي خطش نگاه مي كنم، به نرمي و تازگي برگ هايش دست مي كشم و يكبار از ابتدا تا انتها ورق به ورق، روز به روز و ماه به ماه به ناشناخته لحظاتي كه پيش رو دارم تصوير مي بخشم. دفتر سال پيش صفحاتش از برگ هاي خشك شده تاب برداشته،‌ خط خطي ها و نقاشي هاي لحظه اي، كلمات گاه خوش خط و گاه عجول و جوهرهاي رنگ به رنگ  بر سر و رويش پاشيده و جلد رنگ ِ رو باخته اش با آن لبه هاي برگشته كه خواندن مكرر سال گذشته را توجيه مي كند، لبخندي كنج لبهايم  مي آورد طعنه آميز به دفتر تازه چونانكه حكايت از سرنوشتش دارد.

كاغذهاي بي نوشتارش را بو مي كشم، در مقايسه با آنكه به پايان برده ام بوي شروع مي دهد...


آي دا...


نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 0:0 AM توسط آیدا میرزایی| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir