تبليغاتX
سه نقطه سيب...
ساعت پنج بعدازظهر طبق قرار يكي يكي سر  رسيدند

دست در دست هم در خيابان وليعصر از تجريش تا ا ا ا ا ...  پارك وي ، ونك و كسي چه مي داند آخر اين صف كجاست!؟

پايتخت را امرزو سبزپوش ها سبز كردند...

پي نوشت: تمام انرژي باقي مانده ام از 14 ساعت ايستادن را جمع كردم تا چند تايي از عكس هاي امشب را بگذارم اينجا. عكس ها خبري - اجتماعي است و بدون اديت و كاملا خام ( اينجوري اش را بيشتر دوست دارم،‌ كاملا داغ و تازه )

ايول!










آي دا...



نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 2:17 AM توسط آیدا میرزایی| |



همين چند وقت پيش بود كه نوشتم دلم براي كوهستان تنگ است...

بايد بگويم خدا خيلي دوستم دارد كه تا شنيد، به چند تا چشم برهم زدني جورش كرد. مگر مي شود مخاطب پشت تلفن بگويد ييلاق مي آيي و بگويم نه!؟ ييلاق را دوست دارم چون هم آن بالاي بالايي و سر به آسمان داري بر سر كوه، هم چشم به آبي دريا دوخته اي. به اين دو با هم عشق مي ورزم...

از رفتن به سفر در تعطيلات اصلا راضي نيستم،‌ مخصوصا با اوضاع ترافيك هولناك و خسته كننده اي كه مثل خوردن آبليمو رو مستي مي ماند! پس تِي و بِ ي كرديم كه تا اول چالوس مي رويم اگر شلوغ بود و ترافيك، سر اسب را كج مي كنيم و هي هي خانه. شهودم مي گفت وقتي صدايت كرد اولا نه نگو دوما خودش با آن جذابيت مغناطيسي ترا مي برد،‌ پس بسپار به او و بگو يا علي. وقتي چشممان به اولين ترافيك ترسيد و ديديم زبانمان به برگرديم نمي چرخد فهميدم اين از آن رفتن هاست و وقتي گرفتگي ده دقيقه اي اولين گلوي جاده رو رد كرديم و تا آخرش تخته گاز رفتيم به شهودم يه براووو جانانه گفتم! اصلا عاشق همين يه هويي سفرهام كه هرچي دم دستته مي ريزي تو ساك و مي پري رو زين اسبت و ميري دنبال همون حسي كه گفتم. اصلا نمي دوني كجاست و قبلا رو نقشه پيداش نكردي و داري مي ري كه دلتو بزني به دريا. البته از حق نگذريم بايد اينجا از تكنولو‍ژي پيشرفته ارتباطات ( اينترنت ) كمال تشكر رو به جا بياريم كه با يكم جستجو و رزرو آنلاين! تونستيم براي اقامت يك شب در متل جواهرده براي سه خانم جاي امني رو فراهم بياريم. كه البته تعجب من درباره رزرو و پيش پرداخت اينترنتي تا با صاحب هتل آشنا نشدم ادامه داشت. بي گدار به آب زدن من و خواهر خانمي تا اونجايي هست كه يادمان نرود براي سه خانم مسافر و غريب، بي جنس مذكر شرايط چندان شوخي بردار نيست. تمام جاده چالوس را بدون ترافيك گذرانديم و خوش گذرانديم. نزديكي هاي رامسر كه رسيديم دوستي ( تلفني ) پيشنهاد تلكابين سواري را داد. ما هم چندان برنامه مشخصي نداشتيم و باز هم مي گويم در اينجور مواقع گفتن نه حرام است پس يك دور بيشتر زديم تا ماجراجويي مان را تكميل كنيم و عجب دوري و جايي! رامسر پلازا از عيد افتتاح شده بود و ترگل و برگل جوري كه هنوز كيسه و زباله هاي بازنيافتي چشم را نمي آزرد. اصلا اين آشغالها را كه در طبيعت مي بينم دلم مي خواهد بشينم زار زار گريه كنم. عجب استقبالي! كه بدرودش طبق معمول با نصايح "ترا خدا نذاريد اينجا حيف شود و كثيفِ" من با مسئولين پايان يافت. خيلي دلتان را نمي سوزانم و براي تشريح مفصل هال و هواي آنجا به عكس ها اكتفا مي كنم كه براي اولين بار دوربينم كه يك خسته نباشيد عريض و طويل مي طلبد جا كم آورد و من را با بيش از پانصد عكس راهي كرد!

پيچ پيچ پيچ خورديم و رفتيم بالا 2000 متر بالاتر از سطح دريا... ( ادامه دارد )

 

آي دا...

 

نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 0:14 AM توسط آیدا میرزایی| |

(pablo picasso (woman in front of a mirror


نه اينبار استعاره به غزل مي برم نه عشق

نه دل به دل آسمان مي سپارم نه آب

نه

اينبار طعنه به خود مي زنم از تو

ساده مي روم

بي اشك و آه پشت سر    



آي دا...

نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 5:55 PM توسط آیدا میرزایی| |



كفشامو برداشتم كه تو تاريك روشني صبح بزنم بيرون،‌ يه نگاه به آيينه نزديك در انداختم اما با ديدن چشماي پف كرده و چهره خسته ام سركيف كه نيومدم هيچ، تازه فهميدم چقدر كم خوابي دارم. دستگيره رو طوري گرفتم و چرخوندم كه خيلي خوب حاليش شد مثل هر روز ديرم شده. كفشامو كه انداختم رو پا دري چشمم خورد به يه كاغذ سفيد تو پاگرد. تو دلم گفتم لابد از بس قبض ها رو از تابلو اعلانات آپارتمان برنداشتيم اومدن انداختن جلو درمون. همينجوري كه پاي چپم و كردم تو كفش و پشتشو كشيدم نيم خيز برش داشتم. كاغذ سفيد بارون خورده چروك چركي متعلق به پست چي بود و حالا من! نوشته بود كه دو بار اومده و نبوديم و مجبور شده بسته رو بفرسته به پستخونه تا بريم تحويل بگيريم و اگه تا چهل و هشت ساعت مراجعه نكنيم بر مي گرده سر خونه اولش! نا خودآگاه گفتم: "پستچي هميشه دوبار زنگ مي زند "! يكي از موهبت هاي خداوندي بعد از كشف برق همين پست است. خدا پدرشان را بيامرزد كه هنوز الكترونيكي نشده اند در دنيايي كه هجوم صفر و يك بيداد مي كند و روابط پيچيده انساني را ساده!

منتظرش بودم اما نوشتن نام پدربزرگ مرحومم جاي دريافت كننده گيجم كرد‌، نكند كار و كاسبي پست به ديار باقي هم كشيده شده و ما بي خبريم! اگر نه، نكند اشتباهي است؟ مرورگر زمانم گفت پنجشنبه يعني تا 12 كار مي كنيم و من هم تا آن زمان مشغول زير رو كردن هنرم... برگه را گذاشتم رو جا كفشي و به دو زدم به كوچه. ديگه خبري از پف زير چشم و كم خوابي نبود و بگي نگي تا سر كوچه را لي لي كنان چون دختركان سرخوش با موهاي خرگوشي كه بالا پايين مي پرند رفتم. دل تو دلم نبود مثل شب هايي كه پدر از سفر برمي گشت و من عاشق باز كردن چمدان بودم، فقط عاشق چمدان نه سوغات تويش! هيجان باز كردن چمدان را تا فردا صبح تاب نمي آوردم، ‌دلم مي خواست بوي لباسهاي چرك و مچاله را در مقابل تاي اتوي شلوارهايش و پيراهني كه منظم و مرتب چون پشت ويترين بر جاي خود بود بگيرم و با خود در رختخواب بخوابانم. گروپ گروپ قلبم نمي ذاشت بگويم: پدر لطفا تا 12 به پستخانه برويد وگرنه بر مي گردد!؟ چي؟ بسته دارم...

تا خانه را پرواز كردم‌، روي ميز ناهارخوري يافتمش. گذاشتمش روي تخت و خوب نگاهش كردم،‌ هيچ چيز نمي توانست اين لذت را از من بگيرد حتي هيجان و كنجكاوي. براي هرچه بهتر برگزار كردن هر لذتي بايد تا مي توانيم صبوري به خرج دهيم و اين غنجي كه ته دلم مي رفت وقتي نگاهش مي كردم مانع باز كردنم مي شد. بعد از آنكه چند باري دستخط و آدرس را مرور كردم فهميدم انتظار چيز قشنگي است. ديگر چندان مهم نبود چه چيزي داخل جعبه است هرچند با محتوياتش چشم به دنيايي گشودم كه خود فصل ديگري مي طلبد... اما محتويات پست هاي الكترونيكي نشده بوي زمان و فكر و محبتي مي دهد كه خرج تو شده همراه با انرژي شادي بخشي كه وصف ناشدني است. باري وقتي كسي در آن دور دورها دستخطش را بر كاغذي مي نويسد و مي گويد برسد به دست خانم... همين كافي است تا از اتفاقاتي كه در اين جهان مي افتد خوشبخت باشم.     


پي نوشت: توصيه مي كنم هر از چند گاهي براي چشيدن طعم اين لذت به دوستان خود نامه اي پست كنيد حتي كاغذي حاوي يك جمله ;) 

آي دا...

نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 9:55 AM توسط آیدا میرزایی| |

نمي دونم چرا تو اين تستهاي روانشنانسي - حيواني فيل ها رو بازي نمي دن. آخه من فيل ها رو خيلي دوست دارم واسه همينه كه حتي ساعت يك بعد از ظهر هم كه با جمع كردن تمام توش و توانم تونستم پلك چشم چپم رو ببرم بالا فكر كردم يكي از بزرگتريناشون از روم رد شده. اگه يكم با فيلها مهربونتر بودن شايد توي يكي از اين كتابهاي خودشناسي مي شد فهميد وقتي فيل از روت رد مي شه چيكار كني. اما ظاهرا از هيبتش ترسيدن كه جز دارو دسته ي تطابق انساني حيواني قرارش ندادن. به هرحال اگه بخوام خيلي واقع گرايانه نگاه كنم بايد بگم نسبت تحمل استخوان هيچ انساني در حد و اندازه يه فيل نيست، ‌واسه همينه كه يه نموره خورد و خاكه شير شدم. اما اونچه كه باعث تعجبم مي شه پيدا شدن يه فيل تو اتاقمه! يادمه ديشب وقتي چراغ رو خاموش مي كردم تنها موجودات مهمانم پشه ها بودن. تو اين دوره زمونه كه كسي خوانده هم مهمون كسي نميشه پيدا شدن سرو كله يه مهمون ناخوانده اونم از نوع فيلش پديده قرن بيست و يكم به شمار مياد. خوب البته كه با قدرت نيروي تفكر و با ديدن سكانس فيلم "راز" جايي كه صحبت از شعور كاثنات مي شه و اينكه بلافاصله به آرزوهاتون پاسخ مثبت نمي ده چون ممكنه در گ... فيل غرق بشين،‌ خيلي هم نبايد تعجب كرد. يا شايد هم افتخاري نقش سوسك "مسخ" رو بازي مي كنم كه اينبار زير دمپايي له شده اما يادمه اون كتاب رو سالها پيش خوندم و نمي تونه الان تاثيرش رو تو خودآگاهم بذاره البته كه حرفي تو ناخودآگاهش نيست. سعي كردم همون يه پلك رو هم برگردونم سر جاش تا شايد فيلم دوباره به عقب برگرده و خواب باشم و طور ديگه اي از خواب بيدار شم و گرنه چه ظلمي به جمعه نازنينم مي شد،‌ حيف مي شد و به درك مي پيوست. هيچ دلم نمي خواست عزيزترين روزم رو از خودم دلخور كنم. اما هيچ جوري حتي زيباترين كلاه ها هم سرم نمي رفت و هر چقدرم به عقب بر مي گشتي همينجوري شروع مي شد. چسبيده بودم به تخت اونم سر و ته!

از اينجا به بعد نويسنده احتمالا فيلش ياد هندوستان كرده چون يه قهوه تلخ درست مي كنه و وقتي كنار پنجره آسمون ساعت عصر جمعه رو نشون مي ده از قهوه و روزش لذت مي بره و اميدواره از خواب بيدار نشه!


آي دا...

نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 6:20 PM توسط آیدا میرزایی| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir