تبليغاتX
سه نقطه سيب... - سنگ،‌ درخت،‌ دريا... ( قسمت اول )


بچه كه بودم يعني زماني كه بزرگترها خيلي بزرگند و تو رو بچه صدا مي كنند و دقيقا همان زماني كه از هر بزرگتري بزرگتري،‌ من هنوز دريا رو نديده بودم. 4-5 سال بيشتر نداشتم كه حس سفر و تعطيلات تو ذهنم نقش بست و اولين بار اسم دريا رو شنيدم... معناي سفر حتي پيش از تولد من چيزي عادي و عملي روتين شده بود،‌ چونكه پدر هميشه در سفر بود. من با هر رفت و برگشت پدر دوباره كلمه پدر رو ياد مي گرفتم و طعم تلخ جداييش و با پستونكام مزه مزه مي كردم. اما اينبار پاي رفتن خودم وسط بود! اينبار همه بودن‌، همه خانواده. نه تنها برام تلخ مزه نبود همراه با بوسه هاي شور و آغوش هاي تنگ،‌ بلكه لبخند مادر و تعطيلات برادر و سطل شن بازي كه تا پيش از اين براي خاكبازي كاربرد داشت هم تو چمدون پدر جا مي گرفتن و من به كشف نا ديده و ناشناخته اي به نام دريا مي رفتم. اين اولين سفري بود كه در حافظه رو به رشدم حك مي شد...

با شروع سفر گويي پريدم وسط داستان آليس در سرزمين عجايب! حالا كه ديگه بزرگترها بچه صدام نمي كنن فكر مي كنم هر بچه اي آليسِ سرزمين خودشه... اما اونوقتها هنوز بي سواد تلقي مي شدم وفقط كتاب هايي كه مادر برام مي خوند و از حفظ بلد بودم؛ با گذاشتن انگشتهام روي هر سطر و از بهر خوندن اداي با سوادها رو در مي آوردم؛ اما توي اون داستانها فقط حسني بود و يه دسته گل و بز زنگوله پا، من هنوز با آليس آشنا نشده بودم...

ماشين كه حركت كرد از خونه خداحافظي كردم و گفتم مواظب عروسكهام باشه. بعد از اينكه از همه خونه هاي شهر خداحافظي كردم به جايي رسيديم كه ديگه خونه اي نبود؛ آسمون بود و درخت و كوه. حالا كم كم مي شد چهره هاشون رو از هم تشخيص داد،‌ خانواده كوه ها رو مي گم... اون ها بزرگ بودن طوري كه اگه يكيشون پاش خواب رفته بود و مي خواست درازشون كنه تقريبا ما رو له مي كرد. حالا من به خوبي مي تونستم خودمو جاي مورچه هاي توي باغچه بزارم وقتي به من خيره مي شدن... چهره هاي زمخت و سنگيشون با اون هيكل هاي درشت حالتي از ترس و عظمت بهم مي دادن در عين حال مثل عموها مهربون بودن؛ سر هر پيچ با تصور اينكه هر لحظه ممكنه  يكي از اين غول ها از جاش بلند بشه زل مي زدم به صورتش. بعد از اينكه خيالم راحت شد كه كوه ها اونقدر سنگين هستن كه نتونن از جاشون بلند شن،‌ رو صندلي عقب دراز كشيدم و از پنجره زندگيشونو ديد زدم. گاهي وقتا در حال خنديدن بودن بعضي وقتام گريه كردن،‌ گاهي پير و چروكيده گاهي جوون و سر حال و بيشتر از هر چيزي رنگهاشون جذابيت داشت كه در كمال تعجب از رنگهاي مدادرنگياي من خيلي قشنگتر بودن و من با خودم فكر مي كردم شايد جعبه مدادرنگي هاي  برادرم كه هيچوقت نمي ذاره بهشون دست بزنم به خوبي اين رنگ ها باشه و انقدر نگاشون كردم تا خوابم برد...


آي دا...

نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت 10:15 PM توسط آیدا میرزایی| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir