
/* /*]]>*/
چشمامو كه باز كردم پرسيدم رسيديم؟ ماشين برام نقش نعنو رو بازي كرده بود و حالا ايستاده بود. بي توجه به نع ِ پدر، چشم دوخته بودم به ستونهاي بلند و سبزرنگي كه محاصرمون كرده بودند. تعداد درختها در مقايسه با باغچه خونمون و خونه همسايه و حتي كل كوچه، بيشتر از اوني بود كه بتونم بشمرم. با يكي دو تا سوال فهميدم كه اينجا جنگله و جنگل جاييه كه بيشتر از انگشتاي دست و پاهام درخت داره.
با درختها از اونجايي آشنا شدم كه مادر با به دنيا اومدنم تخم درخت سيب رو تو باغچه كاشت و ما با هم بزرگ مي شديم. تك درخت بلند و قطور باغچه هم صميمي ترين دوستم بود و تو اون لحظه خيلي دلم مي خواست اونم بود تا با هم قداي خودش آشنا بشه. علاوه بر اون باغچه خونمون چند تايي درخت ميوه داشت و چندتايي بوته گل سرخ كه همشون زمستونها بي برگ مي شدن و يه جورايي بيشتر ترسناك بودن تا مهربون. اما بلندترين درختمون حتي زمستونها هم سبز بود واسه همين من بيشتر از بقيه دوستش داشتم. تكيه دادن بهش، دست كشيدن رو پوستش و نگاه كردن به مورچه هايي كه ازش بالا مي رفتن با كلاغ هايي كه روش خونه مي ساختن بهترين لحظاتم بود. بعدها وقتي تونستم كتاب بخونم و باسواد بشم فهميدم اسم درختمون كاج بود...
رفتم تا احوالپرسي از درختها كنم، درختهايي كه كشش عجيبي تو بالا رفتن ازشون داشتم. بيشتر شبيه به پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها بودن با صورتهاي چروكيده و لبهاي خندوني كه دستهاشون هميشه براي به آغوش كشيدن بازه. اونها به نسبت سنگها لطيفتر بودن و پرنده ها مثل گلسرهايي كه به موهام مي زدم لاي شاخ و برگاشون خودنمايي مي كردن. به چشمها و دستهاشون كه هميشه بالا بود ، مثل دستهاي مادر بزرگ براي دعا، نگاه كردم. اونها هم به هم شبيه بودن و هم متفاوت. يكي از تفاوتهاي قشنگشون آرايش موهاشون بود. جمع كردن برگ هاي مختلف درختها و خشك كردنشون لاي دفتر كتابام از همينجا شروع شد، اينكار برام مثل ِ گرفتن امضا از اشخاص معروفه، وقتي دفتر قطور شده از حجم برگ ها رو باز مي كنم با ديدن هر كدومشون اسم درختها رو به زبون ميارم و حسي آشنا بهم دست ميده...
يكي از شرط هايي كه بتونم باغچه رو آب بدم اين بود كه آب زير پاهاي درختها رو سوارخ نكنه، حالا تو اين فكر بودم كه درازترين شلنگي كه به همه اين درختها مي تونه آب بده چقدر پيچ مي خوره!!!
آي دا...

