
يك نگاه به جعبه مداد رنگيهاش كافي بود تا بفهميد چه رنگي را دوست دارد. خودمو مي گم! وقتي مدادرنگي ها رو قد و نيم قد كنار هم تو جعبه آهني شيار دارش مي چيدم آبي از همه كوچكتر بود، كوچكتر از دستهاي كوچكم. پس مجذوبيتم برآنهمه آبي بيكران بي مناسبت به كشش غريضي غريبم بر آبي نبود. حسي حتي غريبتر از كشف دستانم كه تا سالها ادامه داشت، روح كوچكم را تكان داد.
سرزمين عجايب اكنون اسرار آميزترين بخش خويش را به من نشان مي داد. اسرار آميز از آن رو كه قابليت يگانگي بيشتري داشت. در مقايسه با درخت و سنگ مي توانستم به درونش بپرم. شايد درخت و سنگ اسرار آميز تر باشند چون هرگز ترا به درون خود راه نمي دهند! مي توان از درخت بالا رفت، زير سايه اش نشست از ميوه هايش خورد و دست بر پوستش كشيد اما هرگز نمي توان دست را به داخل درخت فرو كرد و به آوندها يش دست كشيد، مي توان به دل سنگ و كوه زد و به كشف غار لذتي دست نيافتني و عظمتي را تجربه كرد اما نمي توان به درون سنگ نفوذ كرد و در آن غوطه شد. اما دريا جور ديگري ترا در آغوش مي گيرد و اسرارآميزي او نه از آن رو كه ناممكن باشد بلكه از آن حسي است كه با پا به درون گذاشتنش سيال و شناور و رها نيمي در آسماني و نيمي در زمين و اين مايع در واقع بي رنگ ترا چنان در بر مي گيرد كه همان مي شوي كه هم اوست...
شنهاي ساحل كف پاهايم را قلقلك مي داد و من هيجان زده و خيره بي توجه به موجودات ريزي كه بر انگشتان پاهايم سوار مي شدند به نزديكي آب رفتم، حركت موجها و خروش آب چنان به وجدم آورده بود كه با گوشزدهاي مادر تا جايي كه ترس مانعم نمي شد به آب زدم. حسي از كشف و هيجان ِ آميخته با ترس و شوق سر تا پايم را فرا گرفته بود. كودكي ساده ام از سوال به دور بود و ناشناخته را چنان مي پذيرفت كه در آغوش گرفتن عروسكي را. سرخوش سرخوش سر در پي به چنگ آوردن موجها داشتم ، موجهايي كه به ساحل نرسيده گم مي شدند و من شگفت زده در پي موج بعدي مي دويدم. بعدها شنا آموختم و اين يگانگي و بازي واري، اين غوطه وري و در عين حال خوف، تجربيات عميق تري برايم به جاي گذاشت. در آن هنگام تنها سوالي كه ذهنم را مشغول نگاه مي داشت رنگ پريدگي آبي ِ ميان مشتهايم بود!
تمام روزها و شبهاي كنار دريا شاهد رنگ به رنگ شدن هر لحظه اش بودم، مرغ هاي دريايي كه مي آمدند از آبي به سبزي مي گراييد ظهر به طلايي مي زد و بي خورشيد سرخ مي شد چون دل بي قرارش و گاه به وقت طوفان و خشم خاكستري هرچه رنگ را پس مي زد. دريا تنها آبي نبود هم از درخت داشت و هم از سنگ، هم از آسمان و آفتاب و هم از بي رنگي!
ذهن كوچك تعليم نيافته ام از علم و عوامل و شناخت زيست محيطي بي خبر بود و به سادگي انسانهاي اوليه مي انديشيد و همين كافي بود تا به درك كامل آب و حيات پي ببرد. اكنون كه سالها گذشته و مي دانم چرا آب بي رنگ درياي آبي را مي سازد و اهميت آب در چرخه زيستي بشريت به وضوح روشن است، مي انديشم تنها ذهن يك كودك است كه به دور از پيچيدگي هاي انسان وار مي تواند به روح آب و خاك و سبزه و حيات و هر آنچه زندگي را مي سازد پي ببرد.
براي كودكي كه به دنبال تجسمي از خدا مي گشت دريا انتخاب برگزيده اي بود. در راه بازگشت خداي من دريايي شد در قلبم كه با گوش سپاردن به گوش ماهي زمزمه اش مي كردم...
آي دا...

