
سال به سال چنان روي هم انباشته مي شود كه خواندن كتابي و گذاشتنش در كتابخانه؛ تا براي هميشه خاك بخورد...
يك سال ديگر به مجموعه دفاتر و كتابها و خاطرات افزوده شد و با خود فكر مي كنم در پنجاه سالگي ام، اگر زمان اينچنين كه رو به حداقل گذاشته به پيشروي در نبود ادامه ندهد، با جمع دفتر نقاشي هاي پيش دبستان و دفاتر مشق دبستان چيزي نزديك به 50 دفتر و سر هم يك زندگينامه به كتابخانه افزوده ام.
هيچ چيز نمي تواند جايگزين هيجان گشودن دفتر نو، بوي كاغذ و صحافي تازه شود. اول هر سال دفتري نو به خود هديه مي كنم. به صفحات سپيد و بي خطش نگاه مي كنم، به نرمي و تازگي برگ هايش دست مي كشم و يكبار از ابتدا تا انتها ورق به ورق، روز به روز و ماه به ماه به ناشناخته لحظاتي كه پيش رو دارم تصوير مي بخشم. دفتر سال پيش صفحاتش از برگ هاي خشك شده تاب برداشته، خط خطي ها و نقاشي هاي لحظه اي، كلمات گاه خوش خط و گاه عجول و جوهرهاي رنگ به رنگ بر سر و رويش پاشيده و جلد رنگ ِ رو باخته اش با آن لبه هاي برگشته كه خواندن مكرر سال گذشته را توجيه مي كند، لبخندي كنج لبهايم مي آورد طعنه آميز به دفتر تازه چونانكه حكايت از سرنوشتش دارد.
كاغذهاي بي نوشتارش را بو مي كشم، در مقايسه با آنكه به پايان برده ام بوي شروع مي دهد...
آي دا...

