
عيد
عيد كه مي آيد رسم و رسوم هم مي آيد و هر چه گشتم كه اين رسم ماهي سفره هفت سين چيست نفهميدم! خواندم و خواندم يكي مي گويد از زرتشتيان بپرس يكي مي گويد حكايت قاجاريان است و مادر مي گويد زندگي است. من اما مي گويم كدام زندگي را مي شود حبس كرد و لذت برد!؟ هر چقدر هم حافظه ماهي كم باشد تفاوت تُنگ و دريا را مي فهمد، نمي فهمد!؟ به چشمهايش نگاه مي كردم كه بي حركت نگاهم مي كرد. ماهي گلي هاي امسالمان با هر سال فرق دارند، هميشه جفت مي خرم هميشه زوج. آرام مي ايستند و نگاه مي كنند، نه قصد پريدن از آب دارند و نه مدام دور خود مي چرخند. صبح به صبح به صداي ماهي ماهي روي آب مي آيند تا غذايشان بدهم. عادت كرده اند ، به محيط جديد خو گرفته اند و با حافظه كوتاهشان شايد ديگر يادشان رفته از كجا آمده اند! دلم گرفت و گفتم: تو چرا اينجايي، خانه تو اينجا نيست...
طبيعت
طبيعت آزاد را از ماهي مي گيريم در تنگ مي اندازيم و زمان كه مي گذرد عادت مي كند! عادت، شيطان پست فطرتي كه امان نمي دهد و به چشم برهم زدني مي شود همه زندگيمان! و زمان اين حاكم بزرگ مقتدر از حافظه مان پاك مي كند كه كه بوديم و چه بوديم و كجا و چگونه... حكايت عجيبي نيست حكايت گم شدن. با كمي دقت نظر انسانهاي بي شماري را مي بينيم كه در تُنگهاشان اسيرند و به طرز عجيبي خوشحال! عادت كرده اند به اين محيط تنگ و از ياد برده اند و بسنده كرده اند به همين و هياهو مي كنند در همان و خوشحالند، چرا كه مي پندارند همين است و همان خواهد بود... حكايت من و ماست كه نمي پنداريم و سال به سال از خود دورتر مي شويم و لايه لايه ذهنمان مدفون مي شود و ديگر يادمان مي رود كه عشق چيز خوبي است و زندگي بوي نان خانگي مادر بزرگ مي داد و پشت بام ستاره داشت. نه ابرهايش باران اسيدي مي باريد و نه خانه هايش با آپارتمان مدرن شده بود! طبيعت آدمي را گم كرده ايم و در ميان تئوري ها و فرضيات و پيچيده گي هاي زمانه محيط شده ايم به دور خويش...
عكس
من و ماهي قرمز كوچولوي توي تنگ نگاهمون به هم گره خورد. به لنز دوربينم خيره شده بود و زير لب چيزي مي گفت. دوربين و كنار گذاشتم و نگاهش كردم. روي تنگ شيشه اي دست سازي كه از صناع دستي آب و خاك وطنيه ماهي قرمزي طراحي شده با خط هايي به فرض آب و دريا. ياد افلاطون افتادم و جهان مُثُل هايش، دنياي واقعي ما و حقيقت هايش. و حالا ماهي هاي در تنگ افتاده به ماهي بزرگ روي شيشه نگاه مي كنند و جهانش يا ماهي روي تنگ به ماهيهاي در آب و هر كدام مي پندارند واقعيت، آن ديگري است! عكس با كادر بندي عمودي كه استواري بيشتري در خود دارد، نيمي از سر ماهي داخل تنگ و نيمي از دم ماهي بيرون تنگ را نشان مي دهد. تمام اين تصوير و تفاسيرش دوران فلسفه خواني و خاطرات كتاب هاي " راز فال ورق" ، " دنياي صوفي " و " چهار رساله افلاطون " را زنده كرد. او نيز هرگز فرضيه مُثُلهايش را به اثبات نرساند، همانگونه كه ما هرگز به واقعيت آنچه مي بينيم پي نخواهيم برد...
اكنون
مي روم تا بوي خاك را تا انتهاي ريه هايم جا دهم. تنم هنوز بوي خاك مي دهد و جنگل و ابر، گو هرگز زاده نشده ام. بوي جاده هاي گِلي و مرغ و خروس و شكوفه هاي درخت سيب. زيبايي و طبيعت از چهره هاي آشنا رخت بر بسته و همه مي دوند، مي دوند و مي دوند در پي زندگي كه شايد همين نزديكي ها گم كرده اند. ماهي هاي امسالم آرامند، من نيز نشسته ام و نگاه مي كنم شايد روزي در پي ده كوره اي بي آب و برق و دستي كه دستم بگيرد تا در كوچه هاي خاكي با چكمه هاي پلاستيكي راه برويم در خانه ي كاهگلي جاي گيرم و سفره هفت سين خانه مان رودي داشته باشد پر از ماهي هاي سرخ و طلايي و آسماني فيروزه اي...
يا حق
آي دا – نوروز 88
