
آخرين فرزند خانواده بود. هفت سال فاصله و جنسيت مخالف با آخرين ِ قبل از او، تنهايش مي كرد. ميل هايش چون دختركان هم سن و سال در پي عروسكان و خاله هاي فرضي نبود. هرچند هر از گاهي براي فرار از سرزنش هاي مادر و اتهام به انزوا رسم مهمان نوازي را براي دختربچگان ميهمانان بازي مي كرد و دل به دلشان ميداد. اما پيوسته متعهد به دوستان تنهايي و كشفياتش باقي مي ماند. شگفت انگيز تر از همه دستانش بود. اين دو يار جدا نشدني مرموز. مي گويند در سه ماهگي روح به جسم حلول مي كند اما در مورد او اين پيوند چندان صميمي نبود. به طرز عجيبي دستانش و جسمش او را به حيرت وا مي داشتند. مانند كسي كه از خواب بيدار شود و در يابد كالبد فيزيكي تازه اي دارد. چشمانش خروجي روحش بود جايي كه از آن سرريز مي شد و دستانش ورودي جهاني بود بسيار ناشناخته. سر انگشتان كدهاي جهان را به ذهنش وارد مي كرد و با حس بويايي فوق العاده اش روح جهان را در خود مي بلعيد و بعدها بوي دستهاي انسانها جزئي از شناخت او مي شد. ساعتها با سر انگشتانش، كف دستش و خطوطي كه تغيير مي كردند سرگرم بود و قبليت هايشان را تجربه مي كرد با آنها گفتگو مي كرد و سعي مي كرد براي اين سوال كه آيا من درون اينها زندگي مي كنم پاسخي بيابد. روح او ديرتر از ديگران با خانه جديدش منطبق شده بود و هنوز به چيزي كه عادت ناميده مي شد خو نكرده بود. ذهن فعال و شگفت زده اش سوال مي كرد. از پنج تاي هر دست تا كوچكترين انگشت پاهايش. كم كم دست هايش هويت هاي تازه اي يافتند و بازي هايش را شروع كرد. انگشت ميانه پدر است، انگشت اشاره مادر، انگشت انگشتر پسر و انگشت كوچك دختر، شصت كودكي به دنيا نيامده بود با فاصله در جهاني ديگر كه آروز داشت برادر و خواهر كوچكترش بشود. انگشتهاي اشاره اش خميده گي محسوسي به داخل داشت، گويي مادر هميشه سر بر شانه پدر دارد. پسر شانه به شانه پدر ايستاده بود و دختر با ظرافتهايش دلبري مي كرد. قابليت هاي هركدام منحصر به فرد بود و هر كدام بدون ديگري هيچ بودند. مثلا سوم دبستان كه انگشت انگشتر دست راستش شكست نوشتن مشق ها غير ممكن شد و از آنجا كه دست راست و چپ شخصيتهاي متفاتي داشتند، جايگزين نداشتند. دست چپ از اينكه ناتواني در نوشتن داشت كمي غصه مي خورد هرچند هر از گاهي سعي خودش رو مي كرد اما دست راست هم به دليل دوري اندكي كه از قلب داشت حسادت مي كرد. اما او هر دو را دوست مي داشت و ناتواني نوشتن دست چپ در نبود دست راست او را با لذت فرار از تكاليف مدرسه آشنا كرد. همينطور كه خود را كشف مي كرد نه تنها به ظاهر بلكه با درون خود آشنا مي شد. با خيالاتش و دوست هاي خياليش، با قلبش و تپيدن هاي ناشي از شادي و غم، با ترس هاي زير تخت و لذت روياهايي كه مي ديد و باهمه اينها درمي يافت كه در درون خود چيزي نهفته دارد. دوست ديگرش آيينه بود و او را هر روز با جسم ظاهرش آشنا مي كرد اما او كم كم با عوامل ديگر نهفته اين جسم كه نفسها و تپيدن ها و لرزيدن هايش را مسبب مي شد آشنا شد. اما همچنان دستهايش سوگلي اش باقي ماند و سپاسگزار چشمهايش بود. بزرگتر كه شد دست هايش نقش هايشان را بر روي كاغذ و كلمات و بوم و رنگ تصوير كردند. سالها كمي عادت را چاشني زندگي روزمره اش كرد اما همچنان با دست هايش صحبت مي كند و سالها نشان داد كه جسمش پذيرش عجيبي در يادگاري دارد. شكستگي دست راستش با وجود گچ و درمان با يك گير خاص در انگشت بجا ماند و بر زانوي چپش دايره اي از سوختگي ماند كه تا مدتها قرص ماه و خورشيد نقاشي هاي روي پايش بود و ... زخم هاي او هرگز به تمامي نابود نشدند و هر يك اثري از خود بجا گذاشتند. حتي قلبش نيز از اين زخمها در امان نماند و با نارسايي مادرزادي اش - در كودكي كلي ازاين موضوع كه قلبش دو تا صدا دارد به خود مي باليد - سال به سال بر يادگاري هايش افزود. اكنون كه ديگر دوستان خيالي اش كم و بيش رفته اند تنها آيينه باقي مانده است و جسمي كه با تغييراتش هنوز لذت كشف را به او مي دهد و دستانش، دستاني كه هر روز آنها را مي بيند ( دستها به لحاظ ديداري بيشتر از بقيه اعضا در ديدرس واقع اند و عدم لزوم به پوشش، آنها را عريان و بكر نگه ميدارد)...
دكتر گفت: رگ عصبي و رگ خوني در فاصله شيار بين دو كتف بر روي هم افتاده اند و گير كرده اند، اين درد ناشي از آن است. چه كاره اي؟ نقاش. با كامپيوتر كار مي كني؟ گرافيست هم هستم اما... درد نذاشت... دكتر: هنوز براي عمل زوده اما اگر باز هم درمان فيزيوتراپي را عقب بيندازي، چاره اي نيست... جراحي!؟؟؟ چند باري كه پايش به آن اتاق سرد و ملافه هاي سپيدش باز شده بود احساس مي كرد در يخچال است. نمي ترسيد، نه از بيهوشي و چاقو و خون بلكه زخم هاي بجا مانده ي جسمش كه گاه هرگز التيام نيافت خاطرات خوبي برايش بجا نگذاشته بودند.
در مقابل آيينه ايستاده بود و به دست راستش نگاه مي كرد، همان رفيقي كه سالها برايش نوشته بود و طرح زده بود. همان كه بار سنگين مسئوليت تنهايي اش را بر دوش داشت، همان كه بر سوراخ هاي سياه فلوتش ماهرانه مي دويد تا نفسش موسيقي شود. اكنون مانند مهتابي نيم سوزي پِ ت پ ِت مي كرد و سيمهايش اتصالي داشت! و او با هر جرقه اي مثل سگي كه پايش لاي در بماند زوزه مي كشيد... به قلب شكسته اش، شانه هاي خسته اش، كتف هاي بي تكيه گاهش، سر انگشت هاي ساييده شده از فشار زغال و كار، به چين كج كنار ابرويش و به تصويرش در آيينه چشم دوخته بود و لبخند مي زد، زيرا او لذت درد و رنج و تنهايي را مزه مزه مي كرد، او خود را مي شناخت، زيرا او و مانند او هنر زيستن را مي آموختند و بر تابلو هايي كه سر انگشتان احساسشان نقش مي زدند رنگ وجود مي پاشيدند. او سپاسگزار همه يادگاري ها و رنج ها و تنهايي ها و لذتهايش بود. او سپاسگزار دستانش بود، دست هايي كه به او آموختند زندگي يعني هنر و هنرمند يعني آشناي احساس و درد و لذت و رنج و تنهايي و عشق... اكنون او نه تنها عاشق دستهايش بود بلكه عاشق همه دستها بود، دستهاي زحمتكش پدرش، دستهاي فداكار مادرش، دستهاي هميشه حامي خواهر و برادرانش، دستهاي مهربان دوستانش و بوسه هاي سر انگشتان معشوقش، لبخند لبانش هر لحظه بيشتر و بيشتر بر صورتش خودنمايي مي كرد و دستانش بيشتر و بيشتر طراحي مي كردند، طرحي از عشق و زندگي...
پي نوشت: - كشف دستان و قابليت هايش در نوشته، من را به ياد فيلم محبوبم ادوارد دست قيچي مي اندازد...
- طبق معمول يادم رفت امضا كنم. عكس، يكي از ابتدايي ترين طراحي هايم است...
آي دا...

