
داستان كوچك كوتاه من از انتهاي افكارم آويزان مي شود و ليز مي خورد روي كاغذ
رنگ جوهر كه به مذاقش خوش آيد نقطه مي شود سر خط
بعد شيطنتش مي گيرد و نقطه نقطه نقطه مي پرد خط پايين
مي گويد چه فرق مي كند با به نام خدا آغاز شوم يا عشق
با كلمات بازي مي كند و تا چشم مي گذارم قايم مي شود زير آخرين صفحه
پيدايش كه مي كنم گ ُرگَ م به هوا بازي مي كند از امروز تا فردا
داستان كوچك كوتاه من دردسرم مي دهد و لوس مي شود
كلمات را قورت مي دهد و شكمش باد مي كند
ناديده اش كه مي گيرم قهر مي كند، اشك هايش مي ريزد و جوهر پخش مي شود
كاغذ را مچاله مي كنم و مي اندازمش كنار
داستان كوچك كوتاه من مي خوابد لابه لاي كاغذهاي قديمي
گرد و خاك تخيل را از سر و رويش مي روبم، واقعي تر مي شود
چاي مي نوشم و دايره زرد رنگ طلايي خورشيد صبحش مي شود
تاب تاب مي خورد تا آسمان و مي پرد هوا مي شود نقطه سر خط و مي نويسد ...
داستان كوچك كوتاه من داستان دست نوشته هاي من است
آي دا ...

