تبليغاتX
سه نقطه سيب... - داستانك...


داستان كوچك كوتاه من از انتهاي افكارم آويزان مي شود و ليز مي خورد روي كاغذ

رنگ جوهر كه به مذاقش خوش آيد نقطه مي شود سر خط

بعد شيطنتش مي گيرد و‌ نقطه نقطه نقطه مي پرد خط پايين

مي گويد چه فرق مي كند با به نام خدا آغاز شوم يا عشق

با كلمات بازي مي كند و تا چشم مي گذارم قايم مي شود زير آخرين صفحه

پيدايش كه مي كنم گ ُرگَ م به هوا بازي مي كند از امروز تا فردا

داستان كوچك كوتاه من دردسرم مي دهد و لوس مي شود

كلمات را قورت مي دهد و شكمش باد مي كند

ناديده اش كه مي گيرم قهر مي كند، اشك هايش مي ريزد و جوهر پخش مي شود

كاغذ را مچاله مي كنم و مي اندازمش كنار

داستان كوچك كوتاه من مي خوابد لابه لاي كاغذهاي قديمي

گرد و خاك تخيل را از سر و رويش مي روبم، واقعي تر مي شود

چاي مي نوشم و دايره زرد رنگ طلايي خورشيد صبحش مي شود

تاب تاب مي خورد تا آسمان و مي پرد هوا مي شود نقطه سر خط و مي نويسد ...

داستان كوچك كوتاه من داستان دست نوشته هاي من است

 

 

آي دا ...

نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 2:59 PM توسط آیدا میرزایی| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir