نمي دونم چرا تو اين تستهاي روانشنانسي - حيواني فيل ها رو بازي نمي دن. آخه من فيل ها رو خيلي دوست دارم واسه همينه كه حتي ساعت يك بعد از ظهر هم كه با جمع كردن تمام توش و توانم تونستم پلك چشم چپم رو ببرم بالا فكر كردم يكي از بزرگتريناشون از روم رد شده. اگه يكم با فيلها مهربونتر بودن شايد توي يكي از اين كتابهاي خودشناسي مي شد فهميد وقتي فيل از روت رد مي شه چيكار كني. اما ظاهرا از هيبتش ترسيدن كه جز دارو دسته ي تطابق انساني حيواني قرارش ندادن. به هرحال اگه بخوام خيلي واقع گرايانه نگاه كنم بايد بگم نسبت تحمل استخوان هيچ انساني در حد و اندازه يه فيل نيست، واسه همينه كه يه نموره خورد و خاكه شير شدم. اما اونچه كه باعث تعجبم مي شه پيدا شدن يه فيل تو اتاقمه! يادمه ديشب وقتي چراغ رو خاموش مي كردم تنها موجودات مهمانم پشه ها بودن. تو اين دوره زمونه كه كسي خوانده هم مهمون كسي نميشه پيدا شدن سرو كله يه مهمون ناخوانده اونم از نوع فيلش پديده قرن بيست و يكم به شمار مياد. خوب البته كه با قدرت نيروي تفكر و با ديدن سكانس فيلم "راز" جايي كه صحبت از شعور كاثنات مي شه و اينكه بلافاصله به آرزوهاتون پاسخ مثبت نمي ده چون ممكنه در گ... فيل غرق بشين، خيلي هم نبايد تعجب كرد. يا شايد هم افتخاري نقش سوسك "مسخ" رو بازي مي كنم كه اينبار زير دمپايي له شده اما يادمه اون كتاب رو سالها پيش خوندم و نمي تونه الان تاثيرش رو تو خودآگاهم بذاره البته كه حرفي تو ناخودآگاهش نيست. سعي كردم همون يه پلك رو هم برگردونم سر جاش تا شايد فيلم دوباره به عقب برگرده و خواب باشم و طور ديگه اي از خواب بيدار شم و گرنه چه ظلمي به جمعه نازنينم مي شد، حيف مي شد و به درك مي پيوست. هيچ دلم نمي خواست عزيزترين روزم رو از خودم دلخور كنم. اما هيچ جوري حتي زيباترين كلاه ها هم سرم نمي رفت و هر چقدرم به عقب بر مي گشتي همينجوري شروع مي شد. چسبيده بودم به تخت اونم سر و ته!
از اينجا به بعد نويسنده احتمالا فيلش ياد هندوستان كرده چون يه قهوه تلخ درست مي كنه و وقتي كنار پنجره آسمون ساعت عصر جمعه رو نشون مي ده از قهوه و روزش لذت مي بره و اميدواره از خواب بيدار نشه!
آي دا...

