
كفشامو برداشتم كه تو تاريك روشني صبح بزنم بيرون، يه نگاه به آيينه نزديك در انداختم اما با ديدن چشماي پف كرده و چهره خسته ام سركيف كه نيومدم هيچ، تازه فهميدم چقدر كم خوابي دارم. دستگيره رو طوري گرفتم و چرخوندم كه خيلي خوب حاليش شد مثل هر روز ديرم شده. كفشامو كه انداختم رو پا دري چشمم خورد به يه كاغذ سفيد تو پاگرد. تو دلم گفتم لابد از بس قبض ها رو از تابلو اعلانات آپارتمان برنداشتيم اومدن انداختن جلو درمون. همينجوري كه پاي چپم و كردم تو كفش و پشتشو كشيدم نيم خيز برش داشتم. كاغذ سفيد بارون خورده چروك چركي متعلق به پست چي بود و حالا من! نوشته بود كه دو بار اومده و نبوديم و مجبور شده بسته رو بفرسته به پستخونه تا بريم تحويل بگيريم و اگه تا چهل و هشت ساعت مراجعه نكنيم بر مي گرده سر خونه اولش! نا خودآگاه گفتم: "پستچي هميشه دوبار زنگ مي زند "! يكي از موهبت هاي خداوندي بعد از كشف برق همين پست است. خدا پدرشان را بيامرزد كه هنوز الكترونيكي نشده اند در دنيايي كه هجوم صفر و يك بيداد مي كند و روابط پيچيده انساني را ساده!
منتظرش بودم اما نوشتن نام پدربزرگ مرحومم جاي دريافت كننده گيجم كرد، نكند كار و كاسبي پست به ديار باقي هم كشيده شده و ما بي خبريم! اگر نه، نكند اشتباهي است؟ مرورگر زمانم گفت پنجشنبه يعني تا 12 كار مي كنيم و من هم تا آن زمان مشغول زير رو كردن هنرم... برگه را گذاشتم رو جا كفشي و به دو زدم به كوچه. ديگه خبري از پف زير چشم و كم خوابي نبود و بگي نگي تا سر كوچه را لي لي كنان چون دختركان سرخوش با موهاي خرگوشي كه بالا پايين مي پرند رفتم. دل تو دلم نبود مثل شب هايي كه پدر از سفر برمي گشت و من عاشق باز كردن چمدان بودم، فقط عاشق چمدان نه سوغات تويش! هيجان باز كردن چمدان را تا فردا صبح تاب نمي آوردم، دلم مي خواست بوي لباسهاي چرك و مچاله را در مقابل تاي اتوي شلوارهايش و پيراهني كه منظم و مرتب چون پشت ويترين بر جاي خود بود بگيرم و با خود در رختخواب بخوابانم. گروپ گروپ قلبم نمي ذاشت بگويم: پدر لطفا تا 12 به پستخانه برويد وگرنه بر مي گردد!؟ چي؟ بسته دارم...
تا خانه را پرواز كردم، روي ميز ناهارخوري يافتمش. گذاشتمش روي تخت و خوب نگاهش كردم، هيچ چيز نمي توانست اين لذت را از من بگيرد حتي هيجان و كنجكاوي. براي هرچه بهتر برگزار كردن هر لذتي بايد تا مي توانيم صبوري به خرج دهيم و اين غنجي كه ته دلم مي رفت وقتي نگاهش مي كردم مانع باز كردنم مي شد. بعد از آنكه چند باري دستخط و آدرس را مرور كردم فهميدم انتظار چيز قشنگي است. ديگر چندان مهم نبود چه چيزي داخل جعبه است هرچند با محتوياتش چشم به دنيايي گشودم كه خود فصل ديگري مي طلبد... اما محتويات پست هاي الكترونيكي نشده بوي زمان و فكر و محبتي مي دهد كه خرج تو شده همراه با انرژي شادي بخشي كه وصف ناشدني است. باري وقتي كسي در آن دور دورها دستخطش را بر كاغذي مي نويسد و مي گويد برسد به دست خانم... همين كافي است تا از اتفاقاتي كه در اين جهان مي افتد خوشبخت باشم.
پي نوشت: توصيه مي كنم هر از چند گاهي براي چشيدن طعم اين لذت به دوستان خود نامه اي پست كنيد حتي كاغذي حاوي يك جمله ;)
آي دا...

