تبليغاتX
سه نقطه سيب... - شهادت نامه...



با چشمانی از حیرت گشاده

خیره ی خونین نگاهم، بر جایش خشک مانده

هوا از نفس ایستاده

من اینجا دهان های از فریاد پر را نمی شنوم

من صدای پر پر زدن دخترک را می شنوم

دخترک! کافی بود یک قدم آن طرف تر

تو بر آسفالت چشم خونین کنی بر جنازه ام

دویدن هایم اینجا مسخ است

اینجا این کوچه باریک شاهد به خون نشستن دست های سبز ماست

نفسی پیش از این

حنجره ام داد بر نَشُستن خون با خون می داد

دخترک مادرم مادرت است اینجا

فریاد هایش به فریاد خواهی تو آسمان را می شکافد

جگر خونینش می گرید

فریاد می زند اگر خواهرت بود هم نمی کشتی

من اما نمی دانم!

تو بگو دخترک، خواهرم

خونت را با خون بشویم!؟

شانه به شانه تو ایستادم این روزها

تهران را سکوت به فریاد کشید

تا از ایمانمان بر خود ببالیم

امروز خون و خاکستر از سر و رویمان می بارد

و من در تقابل اینهمه خشم صدایم در نمی آید

سر کوچه خون توست که مردانمان دست بر آن می کِشند

و می گریند

مشتهایشان را بر آن دستی که ماشه کشید فرود می آورند

من پاهایم بر مرگ تو ایستاده

من اما ساکتم دخترک!

چه شهادتی موثق تر از چشمهای من می خواهی تاریخ!؟

دلم می خواهد چشم هایم را در بیاورم و حافظه ام را بشورم

نه! اینجا شور و احساسی گری حرفی برای گفتن ندارد

و شعار " می کشم می کشم هرکه برادرم کشت " نفرت انگیزتر از چشم های بی نگاه

و روح های تهی از انسانیت دشمنانمان است

برادر! اینجا قلب های از تپش افتاده داد سخن بر می آورند

دخترک، خواهرم، تو بگو چه باید کرد!؟

امروز چه بر سرمان آمد

من نه دست هایم بر خونت خون ریخت

نه صدایم به شعار آراسته شد

و نه اشک هایم خونت را شست

خون تو تا همیشه سر آن کوچه باقی می ماند

و صدای ما چه می شود

مگر نه اینکه گفتیم " سکوت سرشار از ناگفته هاست " 

مگر نه اینکه صدایمان هم آواز شاملوها شد تا رساتر شود

می ترسم دخترک

یکی از روزهای خاکستری امیدم

پیش از جوانه زدن سبزی وجودمان جایی نوشتم:

نسل خاموشِ نسل من

شکاف عمیق میان بستر و خواب

رویا را از چشمانش ربوده

و تباهی آرزو

از مژگانش حق آویز

تاب تاب می  خورد

اما این روزها به باورهای نسلم ام که بیداری اش را با لبخند نثار می کند

دل به امید بستم و با شادی زدودن رخوت

جوانه زدم و سبز شدم تا برای نسل های بعد راه بروم

اینک عزادارم باز

بر مرگ تو

و تمامی خون هایی که ریخته شد

به خانه باز گشته ام و دعا می خوانم

برای راهمان؛ راهی که جوابش خشونت نبود

راهی که پایانش خون نیست

تا ندای آزادی و عدالت و صلح

 ...

 

شنبه 30 خرداد 88

در یکی از کوچه های امیرآباد روبروی گارد سر کوچه با گلو و چشم های سوزناک فریاد " نترسید نترسید ما همه با هم هستیم " سر می دادیم که با فریاد " دخترِ مردمو کشت " به سمت صدا دویدیم، اولین لباس شخصی را که دیگر لباسی بر تن نداشت با سر شکسته و فریاد " نکشید نکشید، ما آدم کش نیستیم" به سوی نیروی انتظامی سوق دادیم و برای پیدا کردن اسلحه و کمک دویدیم که ... برای تیری که به قلب اصابت می کند زمان کمترین صبری ندارد. " ندا " را بردند و خونش برای همیشه سر آن کوچه ماند. اما برای جلوگیری از خشم و انتقام طلبی مردم هیچ نیرویی توان مقاومت نداشت، قاتلش را در یکی از خانه هایی که برای کمک در را باز گذاشته بود یافتند و دست هایشان را که بر خون ندا گذاشته بودند با خون دیگری آرام می کردند... من صدایم در سینه حبس بود و چشم دوخته بودم بر خون گرم مردی که آرام آرام بر آسفالت و تا زیر کفش هایم جاری می شد. و به کندی نگاهم بر مشتهای مردانی که بر آسمان بلند می شد و فرود می آمد حرکت می کرد. تمام خشمم معطوف بر آن نیرویی بود که از این مرد قاتل ساخته بود! به همانی که به اینها یاد داده بود تا وقتی سر تفنگشان را بر روی انسانی می گیرند نگاه نکنند! من اما نگاه می کردم، با تن لرزان و بغض خفه شده ام، با دست های که پیش به سوی کشتن نمی برد، ساکت بودم...  

ساعتی پیش از این

وقتی از هفت تیر تا ولیعصر و بلوار کشاورز به سمت ساعت 4 انقلاب حرکت می کردم گوشه به گوشه خیابان چشم به چشمان مردانی می دوختم که به فاصله دو قدم از هم ایستاده بودند، دوقدم تا چهره و نگاه بعدی و در تمان این دو قدم ها چیزی که من را ترساند چشم های خالی از نگاهشان بود و وقتی بیشتر ترسیدم که زنی مسن رو به یکی از جوانهای گاردی که 16-17 ساله نشان می داد کرد و گفت: چطور می توانی هم سن و سال های خودت را بزنی!؟ که مردی مسن با ریش سفید آمد و پسر را به سمت خود کشید و گفت: نگاهشان نکن! بهشان نگاه نکن. اینجا دلم فرو ریخت و گفتم اگر به چشم های هم نگاه نکنیم پس چگونه صدای هم را بشنويم!؟ فریاد سکوت ما از نگاه هایمان جاری است...

 

پی نوشت:

- دکتر بالای سر ندا، آرش حجازی ( ناشر رسمی کتابهای پائولو کوئلو در ایران ) بود  و ندا در دستان او جان باخت... 

- شرط بودن و شرکت در این روزها از 23 خرداد تا به امروزم نبردن دوربین بود که درگیری با لباس شخصی ها و خاطره ناخوشش از چهارشنبه سوری در ذهن مادر مانده، بجز راهپیمایی روز پنجشنبه در توپخانه كه عكس هايش را در فوتوبلاگم مي گذارم...

 

آي دا...

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 11:11 PM توسط آیدا میرزایی| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir