زن ، در پی رویایی رفت که در واقعیت گم شده بود
اکنون آنجا بود
از پی آن دلداده ای باز آمده بود که در خاک بر جای مانده بود
سبک بود و آرام
نمی شناختمش، اما آشنا بود
شاید منِ فرداهای من...
اشاره اش به نور بود
من می ترسیدم
دیگری می گریست
مرد ، مرده بود
ما سه تن بودیم و او اشاره اش به نور بود
به آن مروارید سپید که در دستان کوچکم چون معجزه ای می درخشید
و نشانه ای بود از هست شدن ...
نگرانی زنانه دوست داشته اش ، آرامش را از برای مردش طلب می کرد
به پاسخ آخرین بوسه حاجتش را روا کن
ای مرد، بپاخیز و آسوده خاطر باش
تا همیشه در آرامش است ...
مرد که زنده شد، زن نیز خندید
لبخند لبانش، نگاه عمیقش با من چیزی گفت
بی کلام حرف می زد، بی کلام می خواندم
مرا چیزی بخشید ، به دیگری بخشیدم
و با من گفت : عشق هرگز نمی میرد...
ای آشنای دردهای خاکی
برایمان از عرشها دعا کن
روزی تو را خواهم دید بی تردید
شاید در همین زمان نزدیک...
آی دا...
اکنون آنجا بود
از پی آن دلداده ای باز آمده بود که در خاک بر جای مانده بود
سبک بود و آرام
نمی شناختمش، اما آشنا بود
شاید منِ فرداهای من...
اشاره اش به نور بود
من می ترسیدم
دیگری می گریست
مرد ، مرده بود
ما سه تن بودیم و او اشاره اش به نور بود
به آن مروارید سپید که در دستان کوچکم چون معجزه ای می درخشید
و نشانه ای بود از هست شدن ...
نگرانی زنانه دوست داشته اش ، آرامش را از برای مردش طلب می کرد
به پاسخ آخرین بوسه حاجتش را روا کن
ای مرد، بپاخیز و آسوده خاطر باش
تا همیشه در آرامش است ...
مرد که زنده شد، زن نیز خندید
لبخند لبانش، نگاه عمیقش با من چیزی گفت
بی کلام حرف می زد، بی کلام می خواندم
مرا چیزی بخشید ، به دیگری بخشیدم
و با من گفت : عشق هرگز نمی میرد...
ای آشنای دردهای خاکی
برایمان از عرشها دعا کن
روزی تو را خواهم دید بی تردید
شاید در همین زمان نزدیک...
آی دا...
نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 8:25 PM توسط آیدا میرزایی
|

